فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و چهارم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol


((مریم))
کنار جدول ایستادم و به رفیعی گفتم:
-به خدا اینجا اومدنتون درست نیست،من تا حالا کارم رو واسه یک دقیقه هم ترک نکردم ...چرا انقدر اصرار به دیدنم داشتید؟
رفیعی دستش رو به روی سقف ماشینش گذاشت و گفت:
-مریم خانم مشکل کارم کجاست؟بابا از چی میترسی؟
به در شرکت نگاه کردم و گفتم:
-به نظرتون درسته من با شما اینجا حرف بزنم؟اگه یکی از کارکنان شرکت ما رو باهم ببینه پیش خودش چه فکری میکنه؟
رفیعی قهقهه سرخوشانه ای زد و گفت:
-مردم حرف زیاد میزنن،مهم نیست ،بزار هر چی دوست دارن پشت سر مریم خانم من حرف بزنن!!!
رفیعی صداش رو اروم کرد و گفت:
-امشب چیکاره ای؟
از سوالش متعجب شدم و گفتم:
-چطور؟
رفیعی اخم کرد و گفت:
-دختر سوال من رو با سوال جواب نده...
لبهام رو به حالت فکر کردن رو سوالش جلو دادم و گفتم:
-امشب هیچ برنامه ای ندارم...چطور؟
رفیعی بشکنی زد و گفت:
-اهان...حالا این شد جواب من...شب میخوام ببرمت یک جای دنج...دوتایی بدون هیچ سر خری!!!
سریع گفتم‌:
-نه...اصلا...عزیزم خونه تنهاست...
رفیعی دوباره اخم کرد و گفت:
-عزیزت که وسط جنگل نیست...دو ساعته فقط...نه نیار،کارت دارم!!!
تردید داشتم...به عادت همیشگیم ریشه های شالم رو تو دست گرفتم و گفتم:
-باشه...فقط...
رفیعی سریع وسط حرفم پرید و گفت:
-فقط دو ساعت...قول میدم بیشتر از دو ساعت نشه!
نفسم رو از زور استرس به یکباره بیرون فرستادم و گفتم:
-باشه...الان دیگه باید برم ...
رفیعی در ماشینش رو باز کرد و گفت:
-مراقب خودت باش!!!


عزیز نگاهی به مانتوی توی تنم کرد و گفت:
-مگه جشنه؟
لبخندی از روی استرس زدم و گفتم:
-فقط شامه...بده تر و تمیز برم؟!!!
عزیز گوشه مانتو رو گرفت و گفت:
-گفتی اقا سیاوش هم هست؟
شالم رو درست کردم و گفتم:
-هم اقای شریف هم اقای سزاوار...
عزیز اهانی گفت و ساکت شد...
به پاهای دراز شده اش نگاه کردم و گفتم:
-میخوای پمادت رو بمالم؟
عزیز اخم کرد و گفت:
-نه،دستت بوی پماد میگیره ...نمیخواد خودم میزنم...
با صدای زنگ خونه سریع کیفم رو برداشتم و به عزیز گفتم:
-من میرم،شامت رو بخور اگه خوابتم گرفت ،بخواب کلید دارم...


رفیعی در ماشین رو واسه من باز کرد و گفت:
-چه شب قشنگیه...مگه نه؟
به صندلی جلو نگاه کردم و تو دلم گفتم||اصلا هم قشنگ نیست...شبی که با دروغ شروع بشه اصلا هم قشنگ نیست!!!||


رفیعی صندلی زیتونی رنگ رو جلو کشید و گفت:
-بشین عزیزم...
از جانم و عزیزم گفتناش کلافه بودم...
رو صندلی نشستم و به ادمهای دور و اطرافم نگاه کردم...
حسم اصلا خوب نبود...رفیعی کت نوک مدادی رنگش رو در اورد و گفت:
-چقدر گرمه...مریم تو گرمت نیست؟
نگاهی به مانتوم کردم و گفتم:
-نه،من گرمم نیست!!!
تو دلم گفتم||به فرض که گرمم باشه میخوای چیکار بکنی؟؟؟؟؟!!!!||
با اومدن پسر جوانی به سر میز رفیعی منو رو از تو دستش گرفت و گفت:
-مریم جان اجازه میدی من سفارش بدم؟من اینجا زیاد میام و از کیفیت تمام غذاهاش اطلاع دارم...
سرم رو به نشانه موافقت تکان دادم و به شمع روی میز خیره شدم...

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، فصل دوم قسمت شصت و چهارم