فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و سوم

ویرایش: 1395/11/10
نویسنده: chaampol

به قد مریم که تا شونه ام میرسید نگاه کردم و تو دلم گفتم||سینه مردونه ام تو را کم دارد ای نازنین مریم...||
از مریم فاصله گرفتم و گفتم:
-همیشه چای تازه دم داشته باش...حتی تو گرمترین روز مرداد ...


((سیاوش))
پدرام سرش رو از گوشیش بلند نمیکرد...به چشمهای خندونش خیره شدم و گفتم:
-اگه خالی بندیاتون تموم شد یک نگاهی به این نقشه بنداز...
پدرام خنده بلندی کرد و گفت:
-بابا ظالم ،چرا همه کارها رو به من میسپری؟پس باقی بچه ها چی؟
گوشیم رو از تو جیبم در اوردم و گفتم:
-اگه منظورت معینه ،ازش خبری ندارم...
با صدای زنگ پیام گوشیش لبخندی زدم و گفتم:
-بوس رو بفرست و کاتش کن ...زود باش داره ظهر میشه...
پدرام سری به نشانه باشه تکان داد و مشغول گوشیش شد...


مریم پارچ به دست به اتاقم اومد و به سمت گلدونهای گوشه اتاقم رفت...
رو صندلی نشستم و گفتم:
-رشدشون کم شده...اوایل خیلی قشنگتر بودن...
مریم انگشتش رو تو خاک گلدون کرد و گفت:
-خاکشون سفت شده...
به صندلیم تکیه دادم و گفتم:
-مریم خیلی کم حرف شدی...یادمه چند سال پیش پر حرف تر بودی...
مریم همونطور که رو پاهاش نشسته بود به سمتم چرخید و گفت:
-اره...اما دلیل خاصی نداره...
به اب پاشیش خیره شدم و گفتم:
-چه خوب که دلیلی واسه کم حرفیات نیست...منم کم حرف تر شدم اما دلیل کم حرفیه من فوت مامانمه...میدونی که پسرها مامانین...
مریم سری به نشون تایید حرفم تکان داد و گفت:
-شاید دلیل کم حرفیه منم فوته آقامه...خب دخترها هم بابایین!!!
چشمهام رو بستم و گفتم:
-صد در صد...هنوزم رفتنش رو باور نداری؟
-مریم از رو زمین بلند شد و گفت:
-چرا باور کردم که رفته...اخه شبی که حالش بد شد تو بغل خودم تموم کرد...شاید اگه رفتنش رو از نزدیک نمیدیدم مرگش رو باور نمیکردم... دستهای لرزون اقام تو دستهای خودم اروم شد...
تو دلم گفتم||طاقت تو از من که یک مردم بیشتره...تصور اینکه مامانم جلو چشم من تموم میکرد هم عذاب اوره...||
با اومدن معین ،مریم پارچ اب رو از رو زمین برداشت و به سمت در رفت...حواسم به معین بود ،سعی میکرد به مریم نگاه نکنه...
کلافگی رو از تو چشمهاش میخوندم...همه چیز به نظرم مشکوک میومد،حتی هول شدن مریم واسه خارج شدن از اتاقم مشکوک به نظر میرسید...


پدرام رو میزم خم شد و گفت:
-معین چشه؟
نمیدونمی گفتم و به نقشه نگاه کردم...
با صدای زنگ تلفن هر سه به سمت مریم برگشتیم انگار همه منتظر فرصتی بودیم که دست از کار کردن برداریم...
مریم بی توجه به ما تلفن رو جواب داد و به ساعت گوشه راهرو نگاه کرد...
حواسم رو بهش دادم تا ببینم با کی اروم اروم حرف میزنه...
معین هم بدجوری تو نخ مریم بود...ولی پدرام توجهی به مریم نداشت و با گوشیش مشغول بود...
با قطع شدن تلفن من و معین سرهامون رو تو نقشه کردیم و به توضیحات پدرام گوش دادیم...
با باز شدن صدای در شرکت معین نگاهی به صندلی مریم کرد و کمر راست کرد...
اشفتگی رو تو رفتارش میدیدم...سیگاری روشن کردم و به لب پنجره رفتم... به پدرام گفتم:
-تو توضیحت رو بده من گوش میدم...
خودم رو کمی جلو کشیدم و به پایین ساختمون چشم دوختم...با دیدن رفیعی سریع به سمت معین برگشتم...به پایه میز خیره شده بود و توجهی به توضیحات پدرام نداشت...به پایین نگاه کردم و تو دلم گفتم||استرست واسه این مرتیکه بود؟چرا باید خودش تا بالا نیاد و تو رو تا پایین بکشونه؟||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت شصت و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، فصل دوم قسمت شصت و سوم