فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و نهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و نهم

ویرایش: 1395/11/11
نویسنده: chaampol
🔻وحشت داشت به ادامه اش فکر کند.
- هانیه... چته تو؟!
نگاه کرد به سیما.
- کجایی؟! بده ببینم... خرابش کردی؟
بافتنی را از دستش گرفت و غر زد:
- همشو در کردی که... پاشو تا درستش کنم، برو به ایران خانوم بگو کار ما تموم شده.
بدون حرف، بلند شد، دست دراز کرد چادر گلدار را از روی جا رختی بردارد که سیما گفت: مرد تو
حیاط نیست... یه چیز بپوش سرما نخوری.
به جای چادر، ژاکت برداشت و بیرون رفت.
ایران خانوم، با غمی نشسته در نگاهش، داشت لقمه های نان و پنیر و سبزی را در نایلون می
چید.
پیغام داد : بگو کار منم تموم شده... بعدِ ناهار بریم.
دهانش نه برای غذا خوردن باز شد، نه حرف زدن. ساعت سه بود که سیما و همدم و ایران خانوم،
با وسایل سفره ی نذری، راهی سید نصرالدین شدند. همدم و ایران خانوم سفره ی حضرت رقیه
نذر کرده بودند و مثل همیشه می رفتند سید نصرالدین برای ادای نذر. هربار هانیه هم همراهشان
می رفت ولی آن روز، دو تا لباس آماده بود و عصر، مشتری می آمد تحویل بگیرد.
ایران خانوم لباسها را آورد پیش هانیه گذاشت و رفتند.
نه حوصله ی درس خواندن داشتف نه بافتنی، نه شستنِ ظرفهای ناهار.
نشست روی هره ی پنجره و چشم دوخت به آسمان دلگیر و گرفته و حیاطِ خشک.
از همه ی سرسبزی باغچه ی کوچک کنج حیاط، فقط درخت خرمالو با چند تا خرمالوی نارنجی و
رسیده به چشم می آمد.
ها کرد روی شیشه و نوشت |امیرعلی
پاک کرد... دوباره ها... دوباره امیرعلی... امیرعلی... امیرعلی...
بغض داشت. کف دستش را به شیشه کشید و بلند شد تا تاریک نشده، ظرفها را بشورد.
خواست طبق عادتِ این چند وقت، یک کتری آب گرم ببرد ولی منصرف شد. همین که ظرفها را
برداشت، برقها قطع شد. ترسید دوباره حمله ی هوایی باشد. پرید رادیو را روشن کرد. نه! خدا را
شکر خبری از آژیر خطر نبود.
صدای در زدن آمد. چادر سر کرد و به حیاط رفت. عالیه هم نبود وگرنه حتما از پشت پرده سرک
می کشید ببیند چه کسی در می زند.
مشتری ایران خانوم بود. تعارف کرد ولی داخل نشد. رفت لباسها را ببرد که دید پرده تکان خورد و
امیرعلی، با سری پایین، مثل همیشه وارد شد.
یک لحظه ایستاد. یک ساک خاکی رنگ دستش بود. شبیه همانها که امیررضا از سربازی آورده
بود. متوجه هانیه شد. بدون نگاه مستقیم، سلامی کرد و به اتاقشان رفت.
لباس را تحویل داد و رفت سراغ ظرفها. معلوم نبود ک ی برق بیاید. باید زودتر ترتیب شستنشان را می داد.
روسری را پشت گردنش گره زد و کنار پاشویه نشست.
نفهمید امیرعلی بی صدا آمده بود یا خودش حواسش آنجا نبود. کتری را کنار حوض گذاشت.
مثل جن، بی سر و صدا پیداش میشد!
- یه کم حرف گوش کن!
صداش ملامت داشت. حتا منتظر نشد هانیه سرش را بالا ببرد؛ از در بیرون رفت.
از لجش به کتری دست نزد. ظرفها را شست و به اتاق برگشت. گردسوز را روشن کرد. بی
حوصله و پر از نگرانی و ترس، چند رج از ژاکت بافت.
وقتی امیرعلی می رفت، چقدر زندگی در آن خانه، کسل کننده و سرد می شد.
صدای اذان مغرب می آمد. دعا کرد حالا که تصمیمش را گرفته برود، خدا خودش مراقب امیرعلی باشد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت سی و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، ژاکت ، کتری ، تاپ ، هانیه