فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و هشتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و هشتم

ویرایش: 1395/11/11
نویسنده: chaampol
🔻هانیه ایستاد و کنار در گفت: من رفتم مامان... خداحافظ زن عمو.
سیما با سینی استکانها بیرون آمد.
- یه شال جلوی دهنت می انداختی... هوا سوز بدی داره.
گفت |خوبه| و به حیاط رفت. امیرعلی و امیررضا چند لحظه قبل رفته بودند.
تا سر خیابان می توانست پشت سرشان برود.
آرام راه می رفتند و حرف می زدند.
همین که از پشت سر هم می دیدش، سرحال بود. یعنی میشد روزی مثل امیررضا، کنارش بی
خیال و بی ترس راه برود؟!
اگر با هم عروسی می کردند، این آقای دکترِ سربه زیر می شد شوهرش؛ هانیه میشد زنش...
همیشه مثل همان وقت که روی پله ها زمین خورد، یک جور خاصی می گفت |هانیه|!
همه به او می گفتند |خانوم دکتر!|
یاد وقتی افتاد که تازه امیرعلی، پزشکی قبول شده بود و ایران خانوم قربان صدقه ی آقای
دکترش می رفت و می گفت | کی میشه داماد شدنتو ببینم و خانوم دکترتو؟!|
امیر علی می خندید و می گفت | من درس بخونم و سختی بکشم، اونوقت به زنم میگن خانوم
دکتر!|
هانیه... خانوم دکتر!
دلش غنج زد!
امیررضا و امیرعلی دست دادند و سر خیابان از هم جدا شدند.
- ای جـــــون! چه خوشگل می خندی جونی! میذاری جای صبونه بخورمت؟!
متعجب به پسر جوانی که به نظر دبیرستانی می رسید، نگاه کرد و با اخم گفت : خفه شو آشغال!
پسر، همانطور که می رفت، خندید و بلندتر گفت: جـــــــون! اخمتم بخورم!
- صبر کن ببینم بچه!
چشمهای هانیه از شنیدن صدای امیررضا گرد شد. پسر دوید و امیررضا هم پا تند کرد.
هانیه با ترس نگاهشان کرد.
- چی بهت می گفت؟!
اینبار با وحشت به کنارش نگاه کرد. امیرعلی با اخمی غلیظ به مسیری که امیررضا می رفت چشم
دوخته بود.
- متلک گفت...
امیررضا از میان راه برگشت و همانطور که نفس نفس می زد، گفت: شانس آورد در رفت وگرنه
دهنشو گ ل می گرفتم.
امیرعلی با همان اخم، دست کشید روی دماغ و دهانش.
- شما برید توی ایستگاه اتوبوس، دیرتون نشه.
باز داشت مثل قبل ها، غریبه حرف می زد. هانیه سری تکان داد و از خیابان گذشت.
هر دو ایستاده بودند. امیررضا به مسیر فرار پسر اشاره می کرد و چیزی می گفت ولی امیرعلی،
نگاهش جدی به ایستگاه اتوبوس بود.
هانیه سرش را پایین انداخت و انقدر به آسفالت خیره ماند تا اتوبوس آمد. سوار که شد، دوباره
نگاهشان کرد. امیررضا دو قدم از امیرعلی فاصله داشت و می رفت ولی امیرعلی خیره به هانیه،
همچنان اخم کرده ایستاده بود.
***
شال و کلاه مشکیِ امیرعلی تمام شده بود ولی نمی دانست چطور باید بهش بدهد. اصلا به چه
بهانه ای؟!
از آن روز صبح، ندیده بودش مگر از دور یا پشت پنجره.
از مدرسه که برگشت، سیما و همدم نشسته بودند پای یک مجمعه ی بزرگ پر از آجیل مشکل گشا
سیما همانطور که دُمِ کشمشها را می گرفت، گفت: برو قابلمه ی غذا رو بیار بذار روی چراغ گرم بشه.
قابلمه را آورد و یک نخودچی به دهان گذاشت.
- صلوات بفرست!
صلوات فرستاد و رفت سراغ ژاکت نیمه بافته.
- بهش گفته بمون، برات زن می گیرم، یکی از اتاقارم خالی می کنم، راحت زندگیتونو بکنین...
- آخه این جوونا که هوای جنگ و جبهه می افته به سرشون، دیگه با وعده ی زن گرفتن دلشون مالش نمیره که!
- مگه حتما باید برن جلوی تیر دشمن؟! از راه دور هم میشه کمک کرد... اگه قصدش کمکه، بره
همین مسجد یا پایگاه، وسیله ها رو آماده کنه واسه فرستادن به جبهه.
سیما خندید.
- اینا که کارای زنونه س!
- چه می دونم والا! اینهمه مجروح و زخمی میارن بیمارستانای تهران... بره بهیاری کنه... آخه
درسته دل مادرشو خون کنه؟ این کجاش جهاد و ثوابه؟!
- والا دارم روزی صد بار خدا رو شکر می کنم این پسر نیست که هوایی بشه... امیرعلی هم دیگه
تصمیمشو گرفته، رفته ثبت نامم کرده... ایشالا خدا همه ی این جوونا رو خودش به حق سید الشهدا حفظ کنه...
دستهای هانیه از حرکت ایستاد. |امیرعلی هم دیگه تصمیمشو گرفته و رفته ثبت نامم کرده|
|رفته ثبت نام کرده؟!|
یعنی همین روزها می رفت؟!
خیره مانده بود به دانه های میان میلهای بافتنی.
می ترسید برود و دیگر..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت سی و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت سی و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، داماد ، عروسی ، سیما ، هانیه