فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 1

رمان هم نفس - پارت 1

ویرایش: 1395/11/11
نویسنده: chaampol


لحظه ها را از صبح تا غروب که لحظه آمدنت هست ...
هزاران بار کنار پنجره میروم ...
بهترین لباسم را می پوشم ...
غذای مورده عالقه ات را اماده کرده ام
عطری را که دوست داری زده ام
آن پا بند ظریفی را که دوست داری به موچ پای سفیده ام بسته ام
تا با هر قدم صدایش در گوشهایت
بودنم را پژواک کند
و تو...
عاشق تر از دیروز ...
عاشقم شوی.
فریده بانو...
قسمت اول...
باسروصداگفتم:امامامان من خونه خاله سیده نمیرررررم
مامان-چراخونه خاله سیده نمیری؟
من-خودت که میدونی آب من با اون پسره امیر ارسالن تویه جوب نمیره
بعدصداموخشک وکلفت کردم گفتم:بهاره کمی حجابتورأیت کن چه معنی میده یه دختر بایه پسربشینه حرف بزنه
پسری پررویکی نیست بهش بگه توروسننه داداشمی کی من هستی من هرکاری دوست داشته باشم میکنم
باباخندیدوگفت: عجبم بلدی صداشودربیاری تقلیدصدات حرف ندارهمامان چشم غُری به بابارفت گفت:اقابهمن همه اش تقصیرشماست این دختره انقدلوس باراومده
من-مامان جون بابایی من اصالهم من ولوس نکرده ازبس اون پسرخواهرشماخشک وکوته فکره
جووون لب تولب البد|
اصالخودش که این همه سفرخارجه میره معلوم نیست چیکارامیکنه|
مامان -ای دختربی حیادرموردامیرارسالن درست صحبت کن به امیرخاله این چیزانمی خوره
بعدش اگه خیلی ناراحتی بروخونه عموبهزاد بعدپشت چشمی نازک کردچطوره؟
من- وای نه مامان دلت می خوادتاوقتی که میای نوه ات توبغلت باشه من اونجااحساس امنیت نمیکنم
مامان- پس دیگه حرفی نباشه بروباالوسایلتوجمع کن مثل یه دخترخوب بیاپاین مافقط برای دوماه میریم اونم
زودبرمیگردیم.
خودت میدونی عمه ات مریضه ژیال هم که پابه ماه ست توکه دخترمهربونی هستی پس حرف مامان وقبول کن
وخونه خاله ات کمی حجابت ورأیت کن
دم رفتنی نخواستم ناراحت بشه چیزی نگفتم برعکس فامیالی پدریم که حجاب اصالبراشون مهم نبودبه محرم
نامحرم اهمیت نمیدادن فامیالی مادریم اینطوری نبودن آدمای باحجاب ومتدینی بودن
تابستون بود وهواگرم
ازپله های مارپیچ کوتاه سالن به طبقه باالرفتم وسایلموجمع کردم
مانتوی خنک سفیدموپوشیدم شلواربرمودای سفیدمم ستش کردم یه تیپ سفیدزدم موهای مشکی موباالی سرم جمع
کردم جلوشوخردکرده بودم.حالت دار روپیشونیم ریخت بادقت تمام عینک افتابیموروی موهام گذاشتم چمدان به دست
ازپله هاپاین رفتم...
قسمت دوم ....
بابا بادیدنم خندیدوگفت:ای جووونم دخترباباچه پسرکش شده ماشاالله
منم بشکنی زدم یه قرپیش بابادادم مامان بادیدنم اخمی کردگفت:نمی شدیکم مناسب ترلباس می پوشیدی


منبع:
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 1 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 1 ، قسمت اول ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، عاشق تر از دیروز ، بهترین لباس