فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 2

رمان هم نفس - پارت 2

ویرایش: 1395/11/11
نویسنده: chaampol
من- أه مامان من همینی که هستم اصالنمیرم خوبه
مامان -باشه ورپریده وسایلتوبرداشتی بعدازفرودگاه بری خونه خاله ات
من-بله مادرمن همه چیزوبرداشتم خیالت راحت
باآژانس به فرودگاه رفتیم .
بعدازچنددقیقه خاله همراه بابچه هاش
دائی هام همراه بابچه هاش ویه دونه عموم بااون پسرچش چرونش که همه دخترای شیرازواین یه انگولک کرده بود
یه عمه داشتم که خارج زندگی میکرددخترش ژیالزن داداشم بودوپابه ماه
سحروصبادخترخاله هام بادیدنم لبخندی زدن
صباگفت:بهه سال م به جلف ترین دخترخاله دنیا
بااخم نگاهی به صباانداختم گفتم:صباجون ازمهمونت اینجوری استقبال میکنی من کجام جلفه
سحرخندیدگفت شمادوتابازشروع کردین بحث فعالبسه تاخونه
سرموبردم جلواون دوتام سرشونوجلواوردن خنده ام گرفته بود
یواش پرسیدم امیرارسالنتون کو؟
صبا-چیه ازش میترسی
من- نخیرکی گفته؟!ایشش
صبا-خیلی فکرنکن ماخودمون فهمیدیم
میترسی|خخ|فعالخیالت راحت رفته مسافرت تادوسه روزدیگه نمیاد
من-بازم بگم من نمیترسم
امیررضابالبخنداومدطرف ماگفت:چی توگوش هم پچ پچ میکنین شمادخترخاله ها؟
بااینکه امیررضاازامیرارسالن بزرگ تربوداماتمام مسئولیت شرکت به گردن امیرارسالن بود
امیررضانگاه شوخش وبه چشمام دوخت گفت:شنیده ام این خوشکل فامیل قراره برای مدتی مهمون تخم چشم ما
باشه
اماجون عزیزت اروم راه برویه دفع کورمون نکنی
من-نترس باطنازی راه میرم کورنشی
او او او شاهین پسرعموم به طرف مااومد
صوت بلندباالیی کشیدوگفت:هی خوشکله چطوری؟ عموگفت: قرارنیست خونه مابیای
من-بیام خونه شماچیکارژاله که ازدواج کرده فقط میمونه توبادوستات منم که پسرنیستم
شاهین کشدارگفت:پسرنیستی یا....
پسری خرچسون
من-چیه دوست داری بدونی چراخونتون نیومدم اره من توخونه شمااحساس امنیت نمیکنم.
جوونم درخطره بعدبه قدوباالش اشاره کردم....
قسمت سوم...
باصدای بلندگوی فرودگاه واعالن شماره پروازهمه بامامان باباخداحافظی کردن
رفتم جلومامان باباروبوسیدم وعطرتنشونوبلعیدم
مامان- دخترخوبی باشه تودیگه بزرگ شدی خانم شدی 21سالته دیگه بچه نیستی
من- باشه مامان جون دخترخوبیم تابری برگردی
بعدازاینکه هواپیماتوی اسمان صاف ونیلی شیرازبه پروازدراومد
من همراه خاله ودختراباماشین امیررضابه طرف خونه خاله رفتیم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 2 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 2 ، قسمت دوم ، قسمت دو ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت