فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد

ویرایش: 1395/11/11
نویسنده: chaampol

((مریم))
انگشتر رو دستم کردم و برق ها رو خاموش کردم...
صدای خُر و پف عزیز که بلند شد انگشتر رو جلو قاب عکس مرتضی گرفتم و اروم گفتم:
-خوشگله؟سلیقه اش خوبه؟مرتضی خیلی گرونه...شاید پول چهار، پنج ماه حقوقم باشه،داداش به دستم میاد؟
قاب عکس رو بوسیدم و گفتم:
-اونجوری نگام نکن...بچه که نیستم ،ببین مرتضی من همه فکرهام رو کردم،درسته رفیعی سن بالاست اما ادم بدی نیست...یعنی بی ازاره...داداشی شوهر جوان کردن هم دردسره خودش رو داره...من همه جوانب رو سنجیدم که راضی به این ازدواج شدم...ببین مرتضی اولا که من خواستگاری جز رفیعی ندارم که بهش دل خوش کنم دوما جهاز ندارم،سوما هیچکس جز رفیعی عزیز رو قبول نمیکنه ،تو که نمیخوای عزیز رو سر پیری تنها بزارم!!!ولی من با یک پشت چشم نازک کردن میتونم راحت رفیعی رو راضی کنم تا عزیز رو قبول کنه...مرتضی دور دور منه...به خدا این اختلاف سنی به نفعه منه نه رفیعی...داداش تو رو خدا اخم نکن...من عزیز رو راضی میکنم تو هم اقا رو راضی کن...جون مریم اخمات رو وا کن من با رفیعی خوشبخت میشم ...ببین هنوز که نه به باره نه به داره چه انگشتری خریده!!!اینا نشونه این که دلش باهامه...داداش جان عزیز راضی شو...راضی شو که منم رنگ اسایش رو ببینم!!!


گوشیم رو جواب دادم و سریع به ابدارخونه رفتم...رفیعی سلام بلندی داد و گفت:
-‌سه روز گذشت اما خبر ندادی...مریم جان نکنه پشیمون شدی و روی گفتن نداری؟
سریع گفتم:
-نه...تو رو خدا درکم کن...عزیزم با اصل قضیه مشکل داره چه برسه به خواستگاری کردنت...یکم دیگه فرصت بده...خواهش میکنم...
رفیعی با صدای ارومی گفت:
-پسرم اومد...فعلا خداحافظ ... نفسی از سر اسودگی کشیدم و تو دلم گفتم||خدایا شکرت که پسرش رو به موقع رسوندی!!!||


عزیز چادر نمازش رو از سرش در اورد و به من که پشتش نشسته بودم گفت:
-چرا پشت من نشستی؟
لبخندی بهش زدم و گفتم:
-اشکال نداره...
منتظر یک فرصت بودم تا انگشتر رو بهش نشون بدم...
عزیز سجاده اش رو جمع کرد و گفت:
-چیه؟چرا زانوی غم بغل گرفتی؟
بدون فکر کردن انگشتر رو جلو چشمهاش گرفتم و گفتم:
-دیری دیری...خوشگله؟
عزیز چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-پیداش کردی؟
به سادگیش لبخندی زدم و گفتم:
-نه...کادو گرفتم...
عزیز اخمی کرد و گفت:
-از کی؟
واسه اینکه یکراست سر اصل مطلب نرم بدون هیچ فکر کردنی گفتم:
-از دوست پـــــــــــــــــســـــــــــــــــــرم!
عزیز اخمهاش رو بیشتر تو هم کرد و گفت:
-‌تو غلط کردی...چه غلطها ...اره دیگه وقتی نه بابایی بالاسرت باشه نه داداشی باید انقدر راحت دوست پسر بگیری!!!
از عصبانیتش به زیر خنده زدم و گفتم:
-اِ عزیز ...نگو ناراحت میشما...خب مگه چیه؟....منم دل دارم!!!
عزیز پشتش رو بهم کرد و به حالت قهر گفت:
-‌اره دیگه لابد با خودت گفتی عزیزمم که پا نداره تا پیگیرم بشه پس بزار خوش باشم و ...
نذاشتم به حرفش ادامه بده و سریع از پشت بغلش کردم ...
عزیز به حالت قهر خودش رو چپ و راست کرد تا از زیر دستم فرار کنه...
رو موهای سفیدش رو بوسیدم و گفتم:
-عزیز واقعا فکر کردی من دوست پسر دارم؟واقعا که عزیز...تو من رو اینجوری شناختی؟اگه من اهل دوست پسر بودم دماغ پسر مردم رو ناکار نمیکردم که واسه خاطرش به زیر دین شریف برم...خب اونم نیتش رفاقت بود میتونستم خیلی راحت باهاش دوست بشم ولی زدم دماغش رو شکوندم تا حرمتم شکسته نشه...بله خانم خانما مریــــــــــــــم راه کج نمیره....مریــــــــــــــم همون دختر سر به زیر سابقه که مرتضی با غرور من رو به رفیقاش نشون میداد و میگفت ابجی مریمم یک پا مَرده واسه خودش!!!

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی