فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و یکم

ویرایش: 1395/11/11
نویسنده: chaampol

انگشتر رو تو انگشتم کردم و گفتم:
-اگه دوباره قهر کنی منم قهر میکنم و نمیگم قضیه چیه...
عزیز به سمتم چرخید و گفت:
-رفیعی خریده؟
اب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:
اره...عزیز اون نیتش خیره...ازت اجازه میخواد که به خواستگاریم بیاد...
عزیز دستم رو پس زد و گفت:
-غلط کرده...از سنش خجالت نمیکشه؟تو هم سن دخترشی ...
خودم رو به روی زمین پرت کردم و گفتم:
-عزیز اصلا فکر کن من هم سن نوه اش هستم،مشکل سن و سال نیست...به خدا مشکلی با سنش ندارم...
عزیز به زانوش زد و بلند گفت:
-وای ...خدایا دختره دیوانه شده...مریم اون زن داره...بچه داره...
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-مهم نیست...من واسم این چیزها مهم نیست...
عزیز به دیوار تکیه داد و گفت:
-بگو همه حرفاتون رو زدین و بریدین و دوختین...دیگه نظر من رو میخوای چیکار،برو زنش بشو...برو دیگه...ولی به روح مرتضی قسم اگه زنش شدی دیگه نباید اسم من رو بیاری...دم پیری به مردم چی بگم؟
سریع وسط حرفش پریدم و گفتم:
-بازم مردم؟...بازم حرف مردم؟...عزیز این مردم رو ول کن...به فکر من باش ...
عزیز به زیر گریه زد و گفت:
-ای خدا این چی میگه؟من که میدونم واسه خاطر پول میخوای زنش بشی...مریم به قران من حاضرم با این پاهای داغونم دوباره کارگری مردم رو بکنم اما نزارم تو زن اون مرتیکه بشی...
از هق هق گریه اش به زیر گریه زدم و گفتم:
-اره عاشق پولش شدم...مگه بده من و تو هم عین ادم زندگی کنیم؟مگه بده خوب بخوریم و خوب بپوشیم و خوب بگردیم؟
عزیز سرش رو به دیوار کوبید و گفت:
-بسه...الان سکته میکنم...بســـــــــــــــــــــه!
سرم رو به روی زانوش گذاشتم و گفتم:
-عزیز تو رو خدا بزار رفیعی بیاد...به خدا خوشبختم میکنه...
عزیز پاهاش رو تو شکمش جمع کرد و من رو پس زد...ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-پس دیگه به شوهر کردنم دل خوش نکن...اگه رفیعی شد که شد ،نشد دیگه اسم شوهر کردن رو جلوی من نمیاری...


به معین که یک لنگ پا جلو میزم ایستاده بود نگاه کردم و با بی حوصلگی گفتم:
-‌وقت نکردم انجامش بدم...فردا درستش میکنم...
معین سرش رو کمی خم کرد و گفت:
-چرا چشمهات انقدر قرمزه؟
تو دلم گفتم||از در و دیوار داره واسم میباره!||
با بی حوصلگی گفتم:
-سرم درد میکنه...
معین اخم کرد و گفت:
-برو خونه...جواب سیاوش با من...
تشکری کردم و گفتم:
-نه...خوبم ...
معین به سمت اتاق سیاوش رفت و گفت:
-شانس بیاری مسکن داشته باشه...
تو دلم گفتم||بابا سرم درد نمیکنه،دیشب تا صبح گریه کردم !!!||
معین با یک بسته قرص به سمتم اومد و گفت:
-بیا...الان واست اب میارم ،بخور تا سر دردت خوب بشه ...
دلم نیومد دستش رو پس بزنم ،تو دلم گفتم||گور بابای ضررش ...||
معین لیوان اب رو به دستم داد و گفت:
-‌من پایینم اگه بهتر نشدی زنگ بزن بیام ...بیام که بریم دکتر!!!
به چشمهای مهربونش نگاه کردم و گفتم:
-باشه...ممنونم...



((معین))
جلیلی جلو چشمم بشکنی زد و گفت:
-کجایی؟سه ساعته به چی خیره شدی؟
نگاهم رو از دیوار گرفتم و گفتم:
-هیچی...چه روزهای کسل کننده ای رو میگذرونیم...با خودم میگفتم با افق یک تکان اساسی میخوریم اما افق هم حالمون رو خوب نکرد...
جلیلی به شونه ام زد و گفت:
-صبر کن پول فاز اول به حسابت واریز بشه ،اون وقت حالت رو میبینم...
تو دلم گفتم||ای بابا همه چی که پول نیست...حال من زمانی خوب میشه که اون طبقه بالایی همراهم بشه...||



از تو پاگرد طبقه دوم، مریم رو که جلو پنجره ایستاده بود راحت میتونستم ببینم...مشغول صحبت کردن با گوشیش بود...اروم اروم به سمتش رفتم تا متوجه حرفهاش بشم...
اما مریم متوجه ام شد و به مخاطب پشت تلفن گفت:
-من بعدا زنگ میزنم ،خداحافظ...
مدام اهنگ شادمهر تو ذهنم میومد((مشکوکم مشکوکم به تو /نمیدونم با کی هستی تو ؟!!!))
مریم به سمتم چرخید و گفت:
-کاری دارین؟
نگاه دلخورم رو تو چشمهاش دوختم و گفتم:
-وسایلم رو تو اتاق سیاوش جا گذاشتم...
مریم اهانی گفت و به پشت میزش رفت...دلم نمیومد چیزی بارش کنم...وسایلم رو از اتاق سیاوش برداشتم و گفتم:
-اگه سیاوش اومد لطفا بهش بگو معین حالش خوب نبود و رفت...
مریم باشه ای گفت و به مانیتور خیره شد...
از اینکه من رو نمیدید و محلم نمیداد کلافه شدم و گفتم:
-بهتری؟
مریم بله ای گفت و دوباره مشغول کارش شد...تو دلم گفتم||مریم با من اینکار رو نکن...به خدا نامردیه که من و نگرانیم رو نمیبینی...تو که نامرد نبودی ...تو رو خدا یک دقیقه تو چشمهام نگاه کن،شاید از چشمهام فهمیدی دوستت دارم!!!||

ادامه دارد....



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی