فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و دوم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و دوم

ویرایش: 1395/11/11
نویسنده: chaampol

||مریم||
با رفتن معین ،سریع گوشیم رو در اوردم و دوباره به رفیعی زنگ زدم...
با بوق اول سریع |جانـــــــــــــــم| کشداری گفت و ساکت شد...
سلام کردم و گفتم:
-ببخشید...اقای رفیعی اوضاع خونه ما اصلا خوب نیست...عزیزم هیچ جوره راضی نمیشه...
رفیعی نفس عمیقی کشید و گفت:
-خب سرزده به خواستگاریت میام...که نتونه مخالفت کنه...
تو دلم گفتم||اَه...چقدر خنگی...اون با اصل قضیه مشکل داره !!!||
با لحن ارومی گفتم:
-بخدا نمیدونم چی بگم...من همه سعیم رو کردم اما زورم نمیرسه...
رفیعی با صدای اروم گفت:
-درست میشه...اگه تو من رو بخوای درست میشه...مگه اینکه تو هم عین عزیزت راضی نباشی...
سریع تو حرفش پریدم و گفتم:
-این چه حرفیه؟من که دارم واسه خاطر شما رو غرورم پا میزارم و تلاشم رو میکنم...
رفیعی با صدای بلند گفت:
-اهان...من خیلی وقته منتظر این حرفم...تلاش...تلاش...مریم تلاش کن تا به خواسته ات برسی...اگه من رو میخوای تلاش کن...
از توهماتش بغض گنده ای تو گلوم نشست و تو دلم گفتم||چه خبرته؟؟؟من تو رو میخوام؟؟؟باور ندارم دلم باهات باشه اما مجبورم به خودم و تو و عزیزم دروغ بگم که میخوامت تا همه چی راحت تر جلو بره!!!||


کنار عزیز نشستم و گفتم:
-چی شد؟بلاخره دختره تونست پیرمرده رو اغفال کنه؟
عزیز صدای تلویزیون رو زیاد کرد و جوابم رو نداد...
روبروش نشستم و گفتم:
-قهر!اشکال نداره تو هم قهر کن...دلم خوش بود از دارِ دنیا یک عزیز دارم که اونم باهام قهره...کاش جای مرتضی من رفته بودم...شما از اولشم پسرت رو بیشتر دوست داشتی...چون یکبارم باهاش قهر نکردی...
عزیز تلویزیون رو خاموش کرد و گفت:
-کپسولم رو ندادی...بلندشو تا دیر نشده...
تو دلم گفتم||قربون این دل نازکت برم که قرص رو بهونه اشتیمون کردی!!!||
لیوان اب رو به دستش دادم و گفتم:
-یک روزی میمیرم و با خودت میگی ای کاش دل تک دخترم رو نمیشکستم...ای کاش بهش اعتماد میکردم...
عزیز رو تشکش دراز کشید و گفت:
-بلندشو برق ها رو خاموش کن...
خودم رو به زور رو تشکش جا دادم و سرم رو به روی بالشتش گذاشتم و گفتم:
-عزیز اشتی؟؟؟پیشت بخوابم؟؟؟
عزیز کمی خودش رو کنار کشید ولی حرفی نزد...به زیر پتوش رفتم و گفتم:
-عزیز ،حسش نیست چراغ رو خاموش کنم...اصلا بهتره روشن باشه تا من رو تو خواب با اقا خدابیامرز اشتباه نگیری!!!
حس کردم شونه هاش از خنده میلرزه...چشمهام رو به سقف دوختم و تو دلم گفتم||الهی شکرت...که لبخند به لبش اوردی...خدایا عین همیشه پیشمون باش و ما رو لحظه ای به حال خودمون واگذار نکن!!!||


سیاوش نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
-کمک نمیخوای؟
به جعبه شیرینی نگاه کردم و گفتم:
نه ...باقیش رو خودم انجام میدم...
سیاوش رو صندلی نشست و گفت:
-مریم؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
-بله؟
سیاوش نرمه شیرینی تو دهنش گذاشت و گفت:
-یادته تو شرکت پدرام دنبال یک سند بودی؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-همون که اخرش پیدا نشد؟
سیاوش خندید و گفت:
-دست خودم بود اما یادم نبود کجا گذاشتمش...من چندسال پیش یعنی اون زمان که تازه این شرکت رو تاسیس کردم یک خونه کلنگی خریدم ،منظورم از خونه کلنگی یک خونه متروکه و زوار در رفته نیستا...اتفاقا استحکام و مقاومتش از این قوطی کبریتها بیشتره...اون خونه دو دوره خوابگاه دانشجویی شد...که یک دوره اش دست پدرام و رفیقهاش بود و یک دوره اش هم دست دانشجویای پزشکی افتاد...الان اون خونه بی استفاده افتاده و هیچ سود و ضرری واسه من نداره ...من تا حالا هیچ کاری واسه مامانم نکردم...یعنی انقدر از رفتنش شاکی بودم که دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت...من چند شب پیش سند اون خونه رو پیدا کردم...

ادامه دارد....



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی