فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 35

رمان هم نفس - پارت 35

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
پسره-پاشو میگم
ازجام بلند شدم تمام قد روبه روش وایستادم گفتم:اگه پانشم کیو باید ببینم مگه شهر هرته
سانازو نگینم پاشدن گفتن : برین اونور الان استادمیاد
اون سه تا نگاهی بهم انداختن گفتن:انگار تازه واردن نمیدونن قوانین مارو
نگاهی به کلاس کردم واقعا اینارو باش انگارنه انگار که اینجاشیش نفردارن باهم بحث میکنن فقط مثل فیلم
سینمایی نگاه میکردن
همینطور وایستاده بانگاهامون دوئل میکردیم
یه لحظه پسره مچ دستمو چسبید بعدبادندونای کلید شده اش غُرید:مثل یه دخترخوب بکش کنار
مچ دستمو تودستش تکون میدادم تا دستمو ازدستش جداکنم توهمون حالت نزدیک بهم گفتم: نخریدی کلاس وکه
برو اونوربادبیاد بعد زدم کنار قوزک پاش
دردش گرفته بود دستمو ول کرد سرجام نشستم همزمان بانشستن من استاد وارد کلاس شد گفت :چه خبره
اخرکلاس شادمهر
همون پسره چشم سبز ابی گفت:چیزی نیست استاد یه سوال داشتم ازخانوم
|گمشو من وباتوچه صنمیه|
اخرخیط شدن رفتن برای خودشون صندلی اوردن البته قبل رفتن گفت :کوچولوبچرخ تابچرخیم
من-بپا سرت گیج نره کله پاشی
فقط با تمام اعصبانیت نکاهم کرد رفت
کلاس تموم شد وسایلمونو جمع کردیم خواستم از درکلاس بیرون برم یه لحظه یه چیز جلو پام گیر کرد تاخواستم
بیوفتم یکی از بازوم گرفت گفت:خانوم جلوپاتوببین نگرفته بودم االن پخش زمین بودی بعدلبخندی زد
پسره ای بی شعور خودش پاشو جلو پام میندازه بعد ادای زورو رو برامن درمیاره
باضرب بازومو ازتو دستش کشیدم گفتم: دستتو به من نزنشادمهر-کجاشو دیدی تازه اولشه بامن درمی افتی...

ازکلاس که اومدم بیرون مچ دستمو بادست دیگه ام مالیدم گفتم:این وحشیا کی بودن دیگه پسری خرررر
ساناز-اره واقعا من که یه لحظه ترسیدم خدایی
نگین-منم
من-برو باباترس کجاداره هیچ غلطی نمی تونن بکنن
کناردردانشگاه بودیم
من-خوب دوخیای ترشیده من رفتم
نگین-چلمنگ ترشیده خودتی
من-برو بابا دستی براشون تکون دادم سوارماشینم شدم رفتم سمت خونه خاله
ماشین توحیاط پارک کردم
واردسالن شدم ساعت 2بعدازظهربود
خاله روی مبل نشسته بود
خاله-سالم عزیزم خسته نباشی بیاناهارتوگرم کنم
من-باشه خاله جون برم لباسامو عوض کنم
رفتم باالاتاق خودم یه دست لباس راحتی اسپرت پوشیدم موهاموباالی سرم باکلیپس بستم
رفتم پاین پیش خاله
خاله تواشپزخونه برام میزوچیده بود


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 35 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 35 ، قسمت سی و پنجم ، قسمت سی و پنج ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر