فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 34

رمان هم نفس - پارت 34

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
شب به بابازنگ زدم بامامان صحبت کردم
ازهمینجابهش دلداری دادم هرچندحال خودمم بد بود اما میدونستم حال مامان باباخیلی بدترازحاله منه
همین که نمیدونستم برای بهنام چی پیش میاد حالم بدترمیشد
مثل یه قایق روی اب معلق بودم

اون شب باکلی فکرخوابیدم همه اش درحال دیدن کابوس بودم
صبح زودترازبقیه بیدارشدم
یه دوش دو دقیقه ای گرفتم مانتوشلوارمقنعه موپوشیدم یه ارایش الیت هم کردم
رفتم آشپزخونه یه یادداشت برای خاله گذاشتم
سوارماشین باباشدم رفتم سمت دانشگاه
اول صبح بود وهوای شیراز عالی باسرعت میروندم توپارکینگ دانشگاه پارک کردم
سانازونگین هم بعدازچندمین اومدن
وقتی دیدن مثل روزای قبل شیطنت نمیکنم باتعجب گفتن:بهاره کسی اینجاچشتو گرفته که خانومانه نشستی؟
تاببینه چه دخترخوبی هستی بیادبگیرتت
من-گمشو اونورترشیده
ساناز-کثافط بدون ماشوور کنی میکشمت
من- ای باباسانی حوصله ندارم شوهرکیلو چنده
نگین-پس چی شده که تواروم نشستی
من-میدونین چی شده بعدهمه ماجراروبراشون تعریف کردم|تکرار اتفاقتی که برای خانواده اش افتاده اگه همه اش
بنویسم خواننده عزیزخسته میشه|ساناز-الهی عزیزم حق داری اماازغصه چیزی درست نمی شه فقط باید دعاکنی
من-میدونم اما دلم برای برادرم میسوزه االن معلوم نیست چیکارمیکنه حالش چطوره حاالبااین وضعیت اومدن مامان
ایناهم به تأخیر افتاده
ساناز- تو که جات بدنیست یه پسرخاله داری هلو بپر توگلو دردت چیه من اگه جای توبودم تورش میکردم
من-برو بابا درست قیافه وپولداره اخالق نداره همه اش پاچه میگیره
نگین-پولشو عشقه پاچه بگیره اهمیت نده
من-دو دقیقه پیش شما باشم مارو عقدم میکنین پاشین بریم کالس دیرشد
وقتی وارد کالس شدیم تک توک بچه ها اومده بودن
یک ساعت کالسمون که تموم شد باید
طبقه باالبرای درس عمومی میرفتیم
وارد کلاس شدیم همه کلاس پر بود وتک وتوک صندلی مونده بود
سه تا صندلی ته کلاس خالی بود مام یورش بردیم سمت صندلیا ونشستیم
چندقیقه از وردمون توکالس نگذشته بود درکلاس باز شد سه تا پسر تقریبا هم قدو هم اندازه اما باچهره های
متفاوت وارد کلاس شدن
بدون نگاه به جایی مستقیم اومدن ته کالس باالسرما
نگاهی بهم کردن پسری که تقریبا یکم فیس صورتش اشنا میزد دستی به صورت شیش تیغه اش کشید|واال سه
|
تیغ ورد کرده بود
گفت-جاخواستیم جانشین نه پاشید
من-منظورتون چیه
نگاهی بِهم انداخت رنگ چشماش بین سبز ابی بود گفت:همه میدونن این سه تاصندلی مال ماست افتاد
من-نه اقابگیر نخوره زمین میشکنه هع انگارکلاسو خریده برین کنارببینم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 34 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 34 ، قسمت سی و چهارم ، قسمت سی و چهار ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر