فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 33

رمان هم نفس - پارت 33

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
ازجمع فاصله گرفتم رفتم تایه زنگ به مامان بزنم
شماره مامان هرچی گرفتم برنداشت بهنامم برنداشت نگران شده بودم
به بابا زنگ زدم بعدازچندبوق صدای خسته باباپیچید توگوشم
من-سالم بابایی خوبین کجاین هرچی زنگ میزنم
بابا-سالم باباجون بهاره
من-جوونم بابایی چی شده صداتون چراانقدگرفته
بابا-بهاره بابابدبخت شدیم
بااین حرف باباپاهام سست شد ازدیوارگرفتم تانیوفتم...


من-بابایی باباجون چی شده مامان حالش خوبه؟بهنام حالش خوبه؟
بابا-اره دخترم مامانت خوبه بهنامم بدنیست
من-پس چی شده ژیال خوبه
بابا-اونم خوبه بچه اش به دنیااومده
من-الهی عمه فداش خوبه که حتمابیمارستان بودین خسته این عمه خوبه
بابا-عمه فوت کردبهاره
من-چی؟چرا عمه که خیلی حالش بدنبود
بابادرست بگین چی شده
بابا-دیشب ژیالدردش گرفت بردیم بیمارستان توراه سرعت بهنام زیاد بود به یه ماشین دیگه زد سرنشینای ماشین
زخمی شدن یکیش تو کماس اون یکی هم از بهنام شکایت کرده بهنام زندانه
حال ژیالبد بود شوک بهش واردشده عمه ات وقتی فهمید قلبش گرفت به اتاق عمل نرسید ژیالهنوزنمیدونه
مامانش فوت کرده ماهم درگیرکارهای بهنامیم مامانت حالش خوب نیست تو مراقب خودت باشباورم نمی شد طی یک شب این همه اتفاق افتاده باشه
همونجاروزمین نشستم زدم زیر گریه باورم نمی شد بهنام مهربونم زندان باشه هنوزدخترشو ندیده وای ژیالاگه بفهمه
مامانش مرده خیلی سخته خیلی بیچاره مامانم حاالمعلوم نیست حالش چطوره
همینطورداشتم گریه میکردم که صدای صباروشنیدم-بهاره چرااینجا نشستی
وای بهاره داری گریه میکنی چی شده بهاره
دستشو دورم حلقه کرد
صبا-بهاره جوونم چی شده کسی چیزی گفته توروخدابگو چی شده
من-باهق هق گفتم:صبااگه بدونی چی شده وای خدای من باورم نمی شه
صبا-بهاره توروخدابگو جونم به لبم رسید
همه ای چیزهایی که باباگفته بودوبه صباگفتم
صبا-بمیرم بهاره جوونم توغصه نخور خاله بیچاره ام اونجا تنهاست توباید روحیه داشته باشی حاالبیابریم پیش بقیه
پاشوعزیزم
همراه صبارفتیم پیش بقیه حالم خوب نبود دلم شورمیزد
وقتی خاله قیافه درب وداغونمو دید زد توصورتشو گفت :عزیزه خاله چی شده چرااینطوری شدی
بغضم دوباره باز شد خودمو پرت کردم بغل خاله همه حاج وواج مارو نگاه میکردن صبا همه ماجرا روگفت
شوهرخاله اقای |نجم|
به بابازنگ زد کلی باهم حرف زدن اما من چیزی حالیم نبود فقط به مامان باباوبهنام فکرمیکردم
شوهرخاله-زنگ زدم به بابات دخترم قرارشده طی این چند روز وقتی ژیالمرخص شد بهش فوت مادرشو بگن
وهمونجاخاکش کنن اما درمورد بهنام فعالهیچی معلوم نیست اوناقوانین خودشونودارن توغصه نخور
بعدازکمی حرف وتأسف بقیه به خونه برگشتیم
رفتم اتاقم برای استراحت


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 33 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 33 ، قسمت سی و سوم ، قسمت سی و سه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر