فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 30

رمان هم نفس - پارت 30

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
بقیه هم مثل من جیغ می کشیدن|یکی نیست بگه شماچه مرگتونه مارمولک پشته منه|
بی توجه به پوششم درسالن وبازکردم وجیغ زده رفتم بیرون
بایه عالمه مرد مواجه شدم انگارازصدای جیغ ما اومده بودن پشت در.
همینطورجیغ می کشیدم اشکمم دراومده بود همه اش میگفتم:کمک مارمولکه
یهو یکی دستموکشید پرت شدم تو بغلش

بعدصدای گرم ارسلان که گفت:بسه کولی بازی ازپشتت برش داشتم
خیالم راحت شد اماهنوزترس توتنم بود

منوازخودش دورکردوباصدای دوره گی گفت:صد دفع گفتم نامحرمی بفهم بعدم راهشو کشید ورفت
|شونه ای باالانداختم
من که کاری نکرده بودم
منم منگ سرجام موندم |
خاله اومد به طرفم
خاله - خاله فدات عزیزم حالت خوبه
من- خوبم خاله جون
انگاربقیه مرداروامیررضا برده بوده
خداروشکروگرنه امشب ازاین وضعیتی که من داشتم مستفیض می شدن
نگاهم به بقیه افتاد ستاره یه نگاه چپکی بهم انداخت بعدروشو اونورکرد رفت نازی هم فقط یه لبخندی که بدترازفوش بود بهم زد|واه مگه چیکار کردم پسرخالموهم بغل کرده نمی تونم|
ازدست عشاق این شازده پسر....


رفتیم داخل ساختمون
صباخندیدگفت:بهاره توام خوب ازداداش من سؤاستفاده می کنیا
دست به کمرشدم:مثال چه سؤاستفاده ای؟
صبا-همین که دم به دیقه تو بغلشی بابااین داداش بدبخت ماسینگله بفهم اینطوری تو ازراه بدرش میکنی
یکی زدم روبازوشو گفتم: گمشو این داداشت منوبه شک میندازه
صبا-آی بی شعور بفهمه خونت حلاله
من- أه ببند صبا ی دیوونه راستی این دوتافک کنم رغیب عشقی هم هستن
صبا- کیا؟
من- همین ستاره ونازی
صبا- ولشون کن باوو
قرارشد ماجوونا یه عروس کشون داشته باشیم
تصمیم گرفتیم ازاین من بعد عقد هم بریم ددر مام که عالف
من وصبا خودمونوتوماشین لکسه ارسالن جادادیم بین همه ماشینا ماشینش تک بود رخشی بودبرای خودش |خخخ
|
برعکس صاحبش عالی بود
فرزانه مزاحمم اومد پیش ما
منم پررو رفتم جلو نشستم گوشیمو به سیستم ماشین متصل کردمصدای اهنگ وبلند کردم
ارسلان سوارشد یه نگاه چپکی بهم انداخت|اخرلوچ میشه تاابد سینگل می مونه ...واالببین کی گفتم|
ماشین سحر خیلی ناز تزئین شده بود
ماشینای ما جوونا ازدنبال ماشین سحرو رامین ویراژ میداد
به دستم دستمال بسته بودم ازشیشه بیرون گرفته بودم دستمو روهواتکونش میدادم
اخرشب بود وخیابوناخلوت
من-وای ارسلان برو دیگه نزدیک ماشین رامین بدوووو
جیغ میزدم وبرای خودم خوشی میکردم
وقتی نزدیک ماشین رامین شدیم ازشیشه نیم تنمو خودمو بیرون انداختم ویه شاخه گل برداشتم
ماشین شاهرخ بغل به بغل ماشین ماشد
گل توی دستمو شاهرخ روهوا قاپید
تااومدم اعتراض کنم چشمکی زد گل وبوسید گذاشت سرجیبش
پسریه هیز|
فکم کف پام بود بااین کارش |
ارسلان عصبی غرید :بتمرک سرجات بهار
|اووو اقاافتخاردادن اسم مارو نصفه نیمه گفتن|یه دودقیقه سرجام نشستم امادوباره شروع به ورجه ورجه کردم
انقدرچرخیدیم وکوری برای هم خوندیم تا خسته شدیم |دست فرمون این شپش کت وشلواریمون عالی بوداا|
ساعت پنج صبح رسیدیم خونه
اتاق سحرواماده کرده بودیم برای عروس دوماد
خاله اسپند دودکرد کلی قربون صدقه سحررفت


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 30 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 30 ، قسمت سی ام ، قسمت سی ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر