فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 29

رمان هم نفس - پارت 29

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
وقتی نگاه گیجمو دید یه چشمک زد
فکم افتاد این الان بامن بود
بقیه ساکت شده بودن
سرفه ای کردم گفتم : لطف دارین
یه لحظه تعجبودیدم توچشمام
|
|حقته پررو
مارفتیم قسمت زنونه بعدازتعویض لباس وماچ وبوسه
رفتم وسط تاقربدم به دی جی گفتم صدا رو زیادکنه
کلی رقصیدم تا گفتن عروس اومد
تویکی ازاتاقا یه سفره عقدزیباچیده بودن
سحرخیلی خوشکل شده بود
وقتی عروس و دوماد توجای گاهشون قرارگرفتن
گفتن خانوماحجابشونو رعایت کنن که اقایون میان
البته منظورشون به شوهرخاله وپسرا وخانواده رامین بود
یه شال انداختم روموهام وشونه هام
امیررضا امیرارسلان بااون کت وشلوارسیاه بلوزسفیدوپاپیون سفید واقعا بی نظیرشده بود
رامبد وپدرش هم وارد شدن
اتاق عقد شلوغ شده بود
امیررضا وامیرارسلان باشوهرخاله رفتن سحرو بوسیدن
امیررضا وارسلان کنارمن وایستادن ستاره دخترخاله اش تور سرعروس دومادو گرفته بودن صباهم قند می سابید
عاقدشروع به خوندن خطبه عقد کرد
باراول گفتم عروس رفته به تلگرامش سربزنه همه شروع به خندیدن کردن
برای باردوم وقتی خطبه رو جاری کرد گفتم: عروس نتش قطع شده
ارسلان یه چپکی نگام کرد منم پشت چشمی نازک کردم
برای سومین بار وقتی خوند بلند گفتم: عروس نه رفته تلگرام نه نتش قطع شده
عروسمون زیرلفظی می خواد
همه شروع کردن به دست زدن
بعداززیرلفظی سحربله داد همه سوت
جیغ زدن منم چندتا سوت تووپ زدم
یهو بغل دستی بی شعورم اومد اینورتر منم که کنترل نداشتم پرت شدم بغل ارسلان
ارسلانم ازترس سفت کمرمو چسبید
نگاهمون خیره ی هم بود
نگاهی به چشمام انداخت
نگاهش روی لبم کمی مکث کرد
بعدفوری باعصبانیت گفت:جمع کن خودتو دم به دیقه بغل یه نفر ولویی
من- هع خیلی خوشم میاد فکرمیکنی، تقصیر این زنیکه بود
بعد رومو اونورکردم جوری که صدامو بشنوه گفتم:فک میکنه تحفه اس ایشش بااون هیکل مثل سنگش اییییی ارسلان یه چپکی نگام کرد منم یه زبون براش دراوردم چشاش چهارتاشد|ههههه|
بعدازدادن کادو مردهارفتن
خانوما دوباره همه رفتیم توسالن تاعروس دوماد راحت باشن
بعدازرفتن دوماد همه دخترای جوون پریدن وسط واسه خودشون قرمیدادن
بعداز صرف میوه شیرینی و شام یه تعداد از مهمونا رفتن تعدادی ازفامیلای ما و خانواده دوماد مونده البته بعلاوه
خانواده صدرا
جو گرفته بودم ,توجایگاهی که مخصوص رقص بود همینطور قر میدادم
عاشق رقص عربی بودم
انقدررقصیده بودم عرق کرده بودم
امابازم ول کن نبودم
صبا و ستاره هم اومدن وسط سه تایی شروع به رقصیدن کردیم
همینطورکه داشتم می رقصیدم احساس کردم یه چیز وسطه کمرمه یه نگاه به پشتم کردم اماچیزی نبود
دوباره شروع به رقص کردم اما انگاریه چیز دوباره تکون خورد یه لحظه ترسیدم نکنه چیزی پشتم باشه
به صباگفتم: صباببین پشتم چیه
صبانگاهی به پشتم کرد
بعدیهوجیغی کشید گفت :وای بهاره مارمولکه
منم که به شدت ازمارمولک می ترسیدم
جیغ ماورای بنفش کشیدم
همینطور دورخودم می چرخیدم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 29 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 29 ، قسمت بیست و نهم ، قسمت بیست و نه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر