فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 28

رمان هم نفس - پارت 28

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
وقتی سرمو بلند کردم بانگاه خشمگین ارسلان رو به رو شدم
من-چه خبره کمرم درد گرفت
باکیف چرمی که دستش بود محکم چسبوندم به دیوار گفت:چرا باخودسریات باعث میشی مادرم قلبش ناراحت بشه
من- انگشت اشارمو سمت خودم گرفتم گفتم:من؟!کی ؟!
ارسلان پوزخندی زد و گفت :همین امروز چرابهش نگفتی دیر میای
باکیفش فشارمحکمی به قفسه سینه ام اورد
دردم گرفته بود
دستمو رومچ دستاش گذاشتم گفتم :ولم کن
تامچ دستم رو دستش قرار گرفت دستشو عقب کشید|خوبه محرم نامحرم میکنه وگرنه الان معلوم نبود خفتم
میکرد|
من-اوکه اوکه حالا برو کنار باشه
ارسلان همین که رفت کنار از زیردستش در رفتم گفتم: یکم خودتوتحویل بگیرآقا
بی کس وکارگیر اوردی
الان که
قرن قاجارنیست که زن تنهابیرون نره
بعدرفتم سمت اتاقم که باحرفش متوقف شدم
ارسلان- حالا می بینی که قرن قاجارهست یانه کافیه یه باردیگه مادرم ناراحت بشه
انقدرجدی این حرفو زد که واقعا ترسیدم


وقتی وارد اتاقم شدم اداشو دراوردم گفتم: حالا می بینی قرن قاجار هست یانه|ایشش اگه ازش نمی ترسیدم میگفتم
ببند بابا پشه نره...واالا
لباساموعوض کردم رفتم اتاق خاله
در زدم صدای خاله اومد
خاله- بیاتو
دروبازکردم رفتم داخل
خاله روتخت درازکشیده بود رفتم نزدیکش گونه شو بوسیدم
من- ببخش خاله جون امروزنگرانت کرد
خاله- نه عزیزم من کمی حساسم بخصوص که تو دست ما امانتی عزیزه دل خاله
دستای گرم ومادرانه خاله رو فشردم
باهم رفتیم پایین
سحرگفت: رامین زنگ زده بود
خاله- خوب چی شد تالار
سحر- رامین میگه توی باغ بگیریم بهتره
زنا تو ساختمون باشن مرداهم توی باغ صندلی بچینیم
من-این که خیلی عالیه هواهم فعلا خوبه
سحر- یعنی اینطوری بهتره
صبا- اره بابا بهش بگو ما هماهنگیم
سحر رفت تابه رامین زنگ بزنه
قرارشد من و صبا همراه فریبا وفرزانه بریم ارایشگاه بعد امیررضابیاد دنبالمون
من یه ارایش لایت کردم موهامو بازوبسته درست کرد یه لنز طوسی هم گذاشتم به نظرخودم که معرکه شده بودم
بعدازاماده شدن دخترا امیررضا اومد دنبالمون رفتیم باغ لباسم بلند بود ودنباله اش روی زمین کشیده می شد آستیناش سه ربع وگیپوربود پشتش تاکمرم بازبود طرح قشنگی
داشت یه مانتوی حریر ازروی لباس پوشیدم شالمو باز روی سرم انداختم تاموهام خراب نشن
وقتی وارد باغ شدیم دهنم ازاون همه زیبایی باز مونده بود
دورتادورباغ چراغای تزئینی گذاشته بودن صندلی های سفید باپاپیون قرمز جلوه قشنگی به باغ داده بود
فواره بزرگی وسط باغ بود واب پله پله پایین میریخت|کوفتت نشه سحرخوش شانس..خدایاکی نصیب من بشه|
امیرارسلان شاهرخ و رامبد کنار ورودی ایستاده بودن وبه مهموناخوش امد میگفتن
رفتیم جلوبرای احوال پرسی
رامبد مثل ندید بدیدا همه اش به مانگاه میکرد شاهرخ بالبخندخاصی به ما نگاه میکرد|جوونم قربون خنده ات بره
خواهرت..چیه نکنه دلتون بود خودم فداش شم کور خوندین من جونم برام عزیزه|
ارسلان سرش پایین بود منم شیطنتم گل کرد گفتم :پسرخاله
نگاهش توی نگاهم افتاد
منتظر بود حرفمو بزنم
سرمو کمی بردم جلو عطر سردش مشاممو پرکرد
من- عطرت چه خوشبو هستا
بااخموتعجب نگاهم کرد
ارسلان- حرفتوبزن
من- اوووم یادم رفت فکرتو درگیرنکن چیزمهمی نبود بعدچشمکی زدم
نگاه خیره ای بهم انداخت بعد روشو اونورکرد
شاهرخ - چه خوشکل شدی خانوووم
سرمو بلندکردم تاببینم منظورش باکیه که انقدرراحت توجمع ابرازمیکنه


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 28 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 28 ، قسمت بیست و هشتم ، قسمت بیست و هشت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر