فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 27

رمان هم نفس - پارت 27

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
بعد ده برو که رفتی
نگین و سانازم یه ریز فوش بارم میکردن
منم برای خودم دورتا دورحیاط دانشکده رو میدوئیدم
اونایی که ما سه تارو می شناختن عادت کرده بودن به این دیونه بازیای ما
اما اونایی که نمی شناختن باتعجب
نگامون میکردن
خسته شده بودم
سینه ام می سوخت
دیگه نای دویدن نداشتم
هردوشون مثل من
خسته
نفس نفس میزدن
نگین یکی محکم زد تو بازومو گفت: بی شعورحالا من زومبه هستم
اره
دستامو بالا بردم
گفتم: من تسلیم
ساناز زومبه هست
ساناز- احمق اون پسر خاله قرن قاجارت زومبه است
من- اوه اوه فک کن بهش بگم زومبه بیا
دیگه بعدش باید بیاین حلوای منو بخورین
بعد هر سه تامون هرهر خندیدیم
بعد از مشخص شدن روزای کلاسام ازدانشگاه رفتیم بیرون
یه ماشین شاسی بلند جلو پامون ترمز کرد
صدایی گفت: برسونمتون خوشکل خانوما
اخمامو توهم کردم
اما ساناز رفت جلو گفت:سلام اقا ارتین از اینورا
ارتین شیشه رو کامل پایین داد
حالا شناختم
سیریش خان خودمون بود
پسرعموی ساناز
ارتین-برسونمتون خانوما
ساناز و نگینم بی تعارف نشستن
همینطور مردد وایستاده بودم که ارتین گفت:شمانمیاین بهاره خانوم
من- خیلی ممنون خودم میرم
ساناز- بیا بابا
توروهم سر راهمون میرسونیم
نگینم اسرارکرد
منم ازخداخواسته سوارشدم
گفتم : سانازمن میرم خونه خودمون ماشین بابارو بردارم
ادرس خونه خودمونو دادم
ارتین - خوب بهاره خانوم خوبی شما
|یکی نیست بگه دکتری...والا|
من-مرسی
دیدمحل نمیدم ساکت شد
بعدازپیاده شدنم تشکری کردم
کلیددرو انداختم
نگاهی به حیاط خونه کردم چندتا نارنج توباغچه افتاده بود امافعلا برگ درختا تغیری نکرده بودن
هواهم گرم بود
دستی به سرو روی خونه کشیدم
حیاط وتمیزکردم
به درختا اب دادم کلی تغییر کردخونه
انگارجوون گرفت همه جا
بعدازیه دوش که خستگی ازتنم دربشه یه زنگ به مامان زدم
من- سلام مامان خوشکله
خوبی
خوش میگذرونیا
یاد من نیستین
مامان- سلام دخترخوشکلم خوبی عزیزه مامان خاله اینا خوبن
من-اره مامان جون همه خوبن
بابا وبهنام خوبن
مامان- اره خداروشکرخوبن هفته اینده وقت زایمان ژیلاس
عمه ات خیلی حالش خوب نیست
من- ان شاالله خوب میشه
کی میاین؟
مامان- میایم عزیزم عجله نکن
بعدازکمی صحبت بامامان وبابا
سوار ازرای سفید باباشدم رفتم سمت خونه خاله
بعداز باز کردن درحیاط که زحمتش افتاد گردن باغبون خاله |هفته دوبار برای تمیز کاری باغ میومد
مرد خوبی بود
همین که وارد سالن شدم صباگفت:کجایی بهاره گوشیتم جواب نمیدی نگران شدیم
من- بعد دانشگاه
خونه رفتم
کی زنگ زدی نفهمیدم
صبا- ازظهرمامان خیلی نگرانت شده بود
من- الان خاله کجاست
صبا- قرص خورد خوابید میدونی قلبش ضعیفه
مت-وای ببخشید نگران شدین
صبا- اشکال نداره
منم برم بالا لباسامو عضو کنم
توپاگرد پله های بالا بودم که یهو یکی محکم هولم داد خوردم به دیوار


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 27 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 3 ، قسمت بیست و هفتم ، قسمت بیست و هفت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر