فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 26

رمان هم نفس - پارت 26

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
من-باورت میشه یه لیوان دوغ ریخت کناردست نازی گذاشت
صبا- خوب چه اشکالی داره
من-فقط برامن قیافه میگیره
صباریزخندید
من- حالا ولش فکرکنم تاچندوقت دیگه زنداداش دارمیشی عزیرم
صبا- برو بابا توام هردختری دیدی به ریش داداش ماببند
شونه ای بالا انداختم گفتم: حالامی بینی
بعدازشام میزو ما دختراجمع کردیم
ظرفا رو تو ماشین چیدیم
یه دست به اشپزخونه کشیدیم
بایه سینی چای مثل یه کدبانو رفتیم سالن پذیرایی پیش بقیه
بعد از ساعتی خانواده صدرا رفتن
ماهم رفتیم برای خواب
یادم اومد برم پاین برای خودم اب بیارم
وقتی بایه لیوان اب اومدم بالا
باارسلان روبه روشدم
همین که خواستم برم اتاقم باکنایه گفت: اگه شماشخصیت برات مهم نیست برا مامهمه
میدونستم منظورش به کاربعداز ظهرمه
دستمو توهواتکون دادم گفتم:ههههه شمابرو دوغتوبریز عامووو
باتعجب نگاهی بهم انداخت گفت :یعنی چی ،چه دوغی
من-هع دفع بعدکه درحال شغل شریف خدمت کاری بودین فیلم میگیرم تابفهمین دوغتوبریز یعنی چی
هنوز سرجاش وایستاده بود
رفتم سمت اتاقم بعدروپاشنه پاچرخیدم گفتم:ولی توام خوب موزی هستیا
پریدم تو اتاق تاخفتمونگرفته

صبح باید دانشگاه میرفتم
بایدیه فکری به حال دانشگاه رفتنم میکردم وگرنه اینطوری اذیت می شدم
مانتو شلوارمقنعه مو پوشیدم
یه ارایش لایت هم انجام دادم
رفتم پایین
چون مهر شده بود وصباو سحر من تایم دانشگاهمون معلوم نبود دیگه خاله گیربه انتایم بودن سر صبحی باید سر
میز صبحانه باشیم نمیداد
منم که دیرم شده بود هول هولکی یه چیز خوردم
من- خاله جون من رفتم ازاونور میرم خونه خودمون تاماشین بابارو بردارم
رفت و امدم ازخونه شماتادانشگاه راحت باشه
خاله- باشه عزیزم برو
ساناز ونگین توحیاط دانشگاه درحال صحبت بودن رفتم کنارشونو
گفتم: رئیس بزرگ میتی کمون واردمی شود احترام بذارین
بعد دستمو سمت هردوتاشون گرفتم گفتم:اووو زومبه تو ازخودمونی احترام لازم نیست


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 26 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 3 ، قسمت بیست و ششم ، قسمت بیست و شش ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر