فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 25

رمان هم نفس - پارت 25

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
من- شما مامان منو می شناسید
نازنین خانم- اره دخترم ماتویه کوچه زندگی میکردیم
بعدازازدواجمون مادرت ازمایکم دورشد ومن برای اولین باره
دخترزیبای شیده رومی بینم
من- خیلی ممنون
نازنین خانم- تومثل پسرمن شاهین شیطونی اونم مثل توهست البته شاهرخ ونازی خیلی شیطون نیستن بعدلبخندی
زدوگفت من عاشق دخترای شیطونی مثل توام
من- وای توروخداخجالتم ندین
نازنین خانم- خجالت چیه عزیزم دخترباید شادو شیطون باشه
بااومدن ارسلان وشاهرخ دیگه حرفی بین منونازنین خانوم ردوبدل نشد
ازاین پسره شاهرخ خجالت میکشیدم|والا همچی روش ولوبودم هرکس مارو تواون حالت میدید فکرمیکرد داریم
چیکارمیکنیم|
نگاهی به صباکردم که لبخندخبیثی رولبش بود
ازجام بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه گفتم: صباجان عزیزم بیایه لحظه
صبا اول باتعجب منو دید بعد اومد
همین که بهم رسید یه میشکون اساسی از بازوش گرفتم
صبا- آی آی بهاره ول کن جون عزیزت کبود میشه
من- به درک ابرومو بردی پیش اینا
صبا- چقدم برای تو بدشد ببین مامان نازی چقدازت خوشش اومده
من- گمشو که حیثیتموبردی....
صبا- حالابیابریم پیششون
رفتیم کنارسحرونازی روبه روی ارسلان وشاهرخ نشستیم پامو انداختم روی پای دیگه ام
من- نازی جون شماچندسالته
نازی - من 25سالمه وتوشرکت داداش واقا امیرارسلان کارمیکنم
من- چه خوب
احساس کردم صبا به پام میزنه نگاهی بهش انداختم یعنی چیه؟
اشاره ای به پایین مبل کرد
نگاهی به زمین انداختم خبری نبود
یواش پرسیدم چیه
صبا- درد مرگ بهاره پاتوجمع کن پسره یه ساعته نگاش به پاته
بادقت به پام نگاه کردم وای دادبیداد دامنم رفته بود باالومچ پای سفیدم قشنگ پیدا بود
دامنو پایین ترکشیدم نگاهی به ارسلان وشاهرخ کردم
شاهرخ بی شعورلبخندی زد
اما ارسلان بااخم سرشو بر گردوند...


درحال صحبت بانازی وصبابودم سحررفته بودبه خاله کمک کنه
شاهرخ خیلی مودب وجنتلمن پرسید
-بهاره خانم شمادانشجوهستین دیگه
من- بله
شاهرخ-رشتتون چیه؟
من- گرافیک می خونم
شاهرخ- پس اهل هنرهستین
من- هی بگی نگی بله
نگاهش یه جورخاصی بود
انگاروقتی به چشماش نگاه میکردی جذبت میکرد
امیرارسلان بااون چشمای قهوه ایش که انگارتوی نور روشن ترمی شد اماالان انگارمشکی بود
دستشو به دسته مبلی که نشسته بود تکیه داده بود یکی ازپاهاش روی پای دیگه اش بود باتفکرداشت مارو نگاه
میکرد
موقع شام خاله همه رو به سرمیز 24نفره که گوشه ی از سال پذیرایی بود دعوت کرد
بزرگ ترهاتقریبادر رأس مجلس نشسته بودن
من وصباکنارهم نشستیم نازی هم کنارمانشست
همه درحال غذاخوردن بودیم که احساس کردم نازی چیزی می خواد نگاهش رو دنبال کردم رسیدم به لیواناکه ازنازی دوربود
تاخواستم براش یه لیوان بدم
امیرارسلان وشاهرخ اونورمیزروبه روی مانشسته بودن
امیرارسلان یه لیوان دوغ ریخت کناردست نازی گذاشت
|
بی شعورفقط بامن لج بود
ازاین کارش فکم یه متربازموند|
نازی هم سرخ سفید شدوزیرلبی تشکر کرد
سقلمی به صبازدم
اروم توگوشش گفتم : دیدی خان داداشت چیکارکرد
صبا- نه چیکارکرد


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 25 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 25 ، قسمت بیست و پنجم ، قسمت بیست و پنج ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر