فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 24

رمان هم نفس - پارت 24

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
من- هرهرحسودک باسن من مده بفهم
صبا- غلط کردی عمه ات حسوده
بعدسرعتشو زیاد کرد
منم همینطورتوحیاط می چرخیدم
یه لحظه احساس کردم بارون گرفت
سرموکه بلند کردم
اب باشدت بیشتری خیسم کرد
این صبای بی شعورشلنگ وگرفته بودسمت من همه لباسام خیس شده بود
هرطرفی میرفتم شلنگ وهمون طرف میگرفت منم که شده بودم موش اب کشیده
همونطورکه شلنگ سمتم بود رفتم طرف صبا
صباوقتی دید فایده نداره فرار کرو رفت سمت ساختمون
منم ازدنبالش رفتم همین که دروبازکردم محکم باکسی برخورد کردم وهردو پخش زمین شدیم
البته من که جام راحت بود
اون بدبخت اون زیرپرس شد
دستموروسینه اش گذاشتم تا بلندشم که بادو گوی ابی مواجع شدم |ماکه چشم ابی نداشتیم توفامیلمون| نگاهی به
دماغ کشیده ولبای برجسته اش افتاد
لبخندی زدوباصدای بمی گفت: میشه بلندشی خیس شدم|وای چه صدایی صبافدات|
خاک توسرم چه راحت روپسراجنبی مردم ولوووشدم
من- وای ببخشید بله الان همین که ازجام بلند شدم باچندین چشم روبه روشدم |یاخدا خاله ایناچه یهو زیادشدن ارسالن بانفرت داشت نگام
میکرد فک کرده ازقصدخودمو رو این مرتیکه ولوکردم|
یه لبخند زدم که البته فکرکنم بیشتربه پوزخند بود گفتم:سالم ببخشید من متوجه نشدم
همه یه لبخندی زدن خاله گفت :دخترخواهرم بهارجان
بعددستشوطرف مهموناگرفت گفت:دوست عزیزم نازنین جون اینم دخترخوشکلش نازی جان وایشونم پسرم ودوست
صمیمی امیرارسالنم شاهرخ
لبخندی زدم گفتم خوشبختم فقط من برم لباسامو عوض کنم بیام ببخشید
بعدزود ازجلوچشمشون جیم زدم
من اگه این صبای گوربه گوری روپیداکنم یه صبای درست کنم یکی دیگه از اونورش دربیاد
یه دوش دو دقیقه ای گرفتم موهاموسشوارکشیدم
دامن کتان زیتونی با طرح ماهی که تاموچ پام بود پوشیدم بایه بلوز یقه خرگوشی کیپ تنم بود بایه صندل قشنگ
ارایش الیتی کردم ادکلنموزدم رفتم پاین پیش مهمونا
یه خانواده چهارنفره بودن انگارازبچگی باخاله اینارفت وامد داشتن شاهرخ وارسالن هم رشته وشریک بودن
نازی دختری بودمثل اسمش نازباپوستی برنزه چشمای آبی کشیده دماغی عملی چادری بود مثل سحر وصبا
قرارشد خانواده صدرا شام بمونن
امیرارسلان وشاهرخ رفته بودن اتاق کارامیرارسلان
مادرنازی زنی زیبا وفوقوالعاده مهربونی بودبالبخندی گفت : بیاکنارم عزیزم
منم رفتم کنارش نشستم
دستمو بین دستای گرم وزیباش گرفت گفت: به نظرشیطون میای
منم ازخجالت لبخندی زدم
اونم لبخندی زدوگفت : مثل مادرتی


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 24 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 24 ، قسمت بیست و چهارم ، قسمت بیست و چهار ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر