فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 23

رمان هم نفس - پارت 23

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
سحریه لباس بلند شیری دکلته پرو کرد واقعا بهش میومد وبی نظیرش کرده بود
بعدازکلی پاساژ کردی منو صبا هم برای خودمون لباس خریدیم
من یه لباس تورگیپوربلند که بالاش تنگ می شد و از زیرسینه به پاینش کلوش استینای گیپورقشنگی تابالای ارنجم
داشت خریدم
رنگشم لیمویی خوش رنگ بود
صباهم یه کت وشلوارخوش دوخت خرید
ستاره هم یه کت ودامن کوتاه خرید
همه ازخریدامون راضی رفتیم رستوران وناهار خوردیم بعدبه سمت خونه تا بعدازظهر همراه امیررضا وبقیه به باغ ارم
بریم
چون بیرون ناهارخورده بودیم
رفتیم تا استراحت کنیم
بعداز یه چرت بعدازظهری خریداروبه خاله نشون دادیم
قرارشدمن و صبابا ماشین امیررضا بریم
سحرم با رامین و ستاره برن
سرراهمون فریبا و فرزانه رو هم سوارکردیم
وقتی وارد باغ ارم شدم یه حس خوبی بهم دست دادعاشق باغ ارم بودم
فرزانه- سحرجون کی جشنتونه ان شااهلل
سحر- یه تاالردیدیم اگه بشه اخرهفته اینده قرارشد زنگ بزنه
فرزانه خندیدوگفت یه دستت روسرماسحر ترشیدیم
من- بایدچهارتا دبه ترشی پیداکنیم برای ترشیمون
امیررضاخندیدوگفت: ترشیده هازن منوبدین که می خوام برم باهاش خوش بگذرونمدست فریباروگرفت رفت
ماچهارتانگاهی به سحرو رامین انداختیم هم زمان گفتیم: البد شمام میرین
رامین اون رامین ساکت قبل نامزدی نبود شیطون شده بود گفت: پس چی ماکه تازه بهم رسیدیم باید
زودتر از امیررضا میرفتیم
اونم دست سحر و گرفت رفت
من- خاک بیایین بریم یه شوهری چیزی طورکنیم ببین چه پوز میدن به ما
مام مثل علافا باغ بزرگ ارمو متر میکردیم
یه لحظه نگام به دوتا جوونی که یه جای خلوت نشسته بودن افتاد
به دخترا گفتم : بیایین که یه صحنه توپ براتون پیداکردم فیض ببرین
پاورچین پاورچین رفتیم پشت درخت
حالا صداشونو می شنیدیم
پسره دست دختره روگرفته بود وقربون صدقه اش میرفت
ماهم این پشت غش کرده بودیم ازخنده
یه لحظه پسره سرشو برد جلوتادختره روببوسه
من-به به صحنه مثبت18 شد چشاتونو ببندید
هرسه تاشون یهو خودشونو انداختن رومن
تعادلمو ازدست دادم
شطرق افتادیم جلو پسر دختره
هردوشون یهو ترسیده پریدن
نمیدونستم ازخجالت اب بشم یاازاین ترسیدن دختر پسره که بهم چسبیده بودن بزنم زیرخندههر چهارتامون ازجامون بلند شدیم
ده برو که رفتیم...
وقتی از دیده اونا دورشدیم
ازخنده روی چمناخودمونو انداختم حالانخند کی بخند...

من- ای بی شعورانذاشتین من یه صحنه زنده ببینم
ستاره- تقصیرخودت بودجلو دیدماروگرفته بودی
صبا-وای بچه هایعنی مردم ازخجالت
فرزانه- اوه اوه نگو اونام ازخداخواسته همچی همو بغل کرده بودن بیاببین
درحال هروکربودیم که سحرزنگ زدتابریم یه فالوده شیرازی بزنیم تورگ
بعدازخنده وخوردن فالوده شیرازی
به سمت خونه رفتیم
وقتی واردحیاط شدیم روبه صبا گفتم : صبااگه همینطوربخوری توپولومیشی هیچکس نمیادبگیرتت
میدونستم صبا روهیکلش حساسه
صبااز اعصبانیت منفجرشد وافتاددنبالم
من- صبا انتقادپذیرباش چاق شدی دیگه
صبا- وایستاگوربه گوری من چاقم اره
پس خودت چی بااون باسن بزرگت


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 23 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 23 ، قسمت بیست و سوم ، قسمت بیست و سه ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر