فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان هم نفس - پارت 22

رمان هم نفس - پارت 22

ویرایش: 1395/11/17
نویسنده: chaampol
رفتم پاین رومبل نشستم وشروع کردم به سوهان کردن ناخونام
بعدازچندمین کت وشلواری اومد پایین بدون کوچیک
ترین نگاهی رفت سمت در کفشاشوپوشید ازدرسالن رفت بیرون
همین که رفت منم رفتم پرده روکنارزدم
تاببینم چیکارمیکنه
رفت سمت ماشینش سوارشد اماچنددقیقه نشد دوباره پیاده شد نگاهی به لاستیکای ماشین کرد
یه لگد محکمم حواله ماشینش کرد
کتشو دراوردرفت تالاستیک زاپاس بیاره
اماانگارفقط یه دونه بود دلم خنک شد
الکی رفتم روتراس بعد باتعجب ساختگی گفتم :أه وا شماهنوزنرفتین جلسه دیرمیشه ها
نگاه کالفی بهم انداخت گفت: به یه آژانس زنگ بزن بیاد
بی شعورانگارنوکرشم |
|
رفتم داخل یه دو دیقه معتل کردم دوباره رفتم بیرون گفتم : گفتن فعال ماشین ندارن
دوباره لگدی به ماشینش زد بعدشماره کسی رو گرفت
|تااین بره دو ساعت ازتایم جلسه رد شده|انقد دلم خنک شده بود که همونجامی خواستم قر بدم...
بگم ارسلان دماغ سوووووخته


روتراس وایستاده بودم و جلزو ولزکردن ارسلانومیدیدم
دلم کلی خنک شد تااین باشه منواذیت کنه یه نیم ساعت بعد دوستش اومد دنبالش وباهم رفتن
منم رفتم تو خونه یه اهنگ تووپ گذاشتم شروع کردم به رقصیدن|قر قر قر هاع بیاقرش بده | تاخودموتخلیه کنم
خاله وسحریه ساعت بعدش اومدن
کلی خرید کرده بودن قرارشدفردا من وصبا باستاره همراه سحرو رامین برای خرید لباس جشن عقدشون بریم
شب امیرارسالن ناراحتوعبوس خونه اومد خاله وقتی دلیل ناراحتیشو پرسید
ارسالن- امروز دیربه جلسه رسیدم نشد قراردادببندم
خاله- من به بهاره گفته بودم بیدارت کنه بعدروکردبه من بیدارش نکردی خاله
منم هول کردم ازاینکه ارسلان بفهمه همه کارا زیرسرمنه گفتم : چرا خاله جون بیدارکردم
ارسلان باطعنه گفت : بله بیدارکردن امابا45 دقیقه تاخیر بعدشم الکی ماشین من پنچرشدیه نگاه بدبهم انداخت
|
منم انگارنه انگار | اره جون عمه ام خودمو داشتم خیس میکردم وای فهمید کار من بوده
وقتی رفتم بالا برای خواب ارسلان ازاتاقش بیرون اومد نگاهی بهم انداخت گفت : کار امروزتو تلافی میکنم
فکرکردی همه چیز بچه بازیه
اصلا به حرفاش توجه نکردم فوری جیم زدم رفتم تو اتاقم
صبح یه مانتوی کلوش زیرزانو به رنگ سبزیشمی بایه ساپورت کلفت پوشیدم یه روسری بزرگ خوش طرح هم سرم
کردم یه ارایش لایت هم انجام دادم کفش عروسکیام وهم که باکیفم ست بود پوشیدم رفتم پایین
قراربود رامین بیاد دنبالمون بریم برای خرید
وقتی سوارشدیم ستاره عقب کنارمن وصبانشست سحرم رفت کناررامین نشست
واقعاسحر ورامین بهم میومدن
رفتیم پیش یکی ازدوستای رامین که لباس مجلسی می فروخت
نگاهی به ژرنالش انداختیم


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان هم نفس - پارت 22 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان هم نفس ، پارت 22 ، قسمت بیست و دوم ، قسمت بیست و دو ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، ماشین ، مسافرت ، آخرین قسمت ، قسمت آخر