فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سیزدهم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سیزدهم

ویرایش: 1395/11/19
نویسنده: chaampol
-بله بله ممنون، شما خوب هستید؟-بله، مرسی.
شر شر داشتم عرق میریختم و فکر میکردم که چی بگم که حرف ادامه پیدا کنه، ولی صبح بود، کلاس داشت حتما. نمیتونستم الافش کنم، ولی همینجوری خشک و خالی هم نمیشد. دست چپم توی جیبم بود و با کلیدام به طرز عجیبی بازی میکردم و صداشون قشنگ شنیده میشد، ولی اصلا حواسم نبود، دست راستم هم با اینکه توی جیبم نبود، وضعیت بهتری نداشت. هی انگشت شصتمو فشار میدادم روی بقیه انگشتام که جمعشون کرده بودم و سعی میکردم جلوی لرزشش رو بگیرم. اصلا حالت عادی نداشتم و هر کسی میدید متوجه میشد، ولی اون ظاهرا نفهمیده بود، شایدم خودشو زده بود به اون راه که حالم ناجورتر نشه!

-کلاس دارید؟‌ -با اجازتون.
-اختیار دارید، اجازه ما هم دست شماست.
حرکات دستام شدیدتر شده بود، خیلی شدیدتر، به زور سعی میکردم نزارم چیزی متوجه بشه! مرتیکه جلو دستاتو بگیر!
-نه این چه این حرفیه، خواهش میکنم. من کم کم برم به کلاسم برم.
دستارو بپا!
-بله بله حتما، ببخشید که دستتونو...- چیزه...- یعنی وقتتونو گرفتم. گند زدم رفت دیگه! لعنت به این شانس! ولی خندش گرفته بود، معلوم بود که خیلی جلوی خودشو گرفته که نخنده.
-نه خواهش میکنم، خداحافظ. -خدانگهدار.

همونطوری آروم و شمرده از کنارم رد شد و رفت، منم یه چند قدمی رفتم ولی هنوز قلبم مثل یه بمب ساعتی صداش میپیچید تو گوشم، محکم میکوبید به قفسه ی سینم و انگار میخواست از جا در بیاد. یه نفس عمیق کشیدم و دست چپمو از جیبم در اوردم و قدم هامو تند تر کردم، ولی یدفعه احساس کردم دوست دارم برگردم و نگاهش کنم، اول گفتم ولش کن، ولی بعد گفتم خب مگه چی میشه؟ برگشتم و دیدم داره نگاهم میکنه و یه لبخند قشنگی هم روی لباش بود. دستم رو یه ذره به نشونه ی خداحافظی بردم بالا و سری رومو برگردونم و راه افتادم به سمت بالا، سر اولین خیابون فرعی که رسیدم، پیچیدم تو و تکیه دادم به دیوار و خیره شدم به آسفالت و چیزایی که پیش اومد رو مرور کردم. لعنتی همه چی خوب داشت پیش میرفت اگه اون سوتی مسخره رو نمیدادم! یکم به نفس نفس زدن و فکر کردن گذشت ولی بعد فوری زنگ زدم به مهران. چنتا که بوق خورد با صدای خواب آلود جواب داد:

-الو؟ -سلام حاجی خواب بودی؟
-نه بیدار بودم، خودمو زدم به خواب.
-صبح اول صبح چشمات باز نشده باید شروع کنی به مزه ریختن دیگه؟
-صبح اول صبح چشمام باز نشده زنگ زدی، چه توقعی داری؟ مردم آزارِ بی کار.
-گوش کن پسر. الان داشتم از ولیعصر میومدم بالا، دختررو دیدم! سلام علیک و اینا، یه سوتی داغونی هم دادم که اصلا نگو! -نه بابا؟ بگو بینم چی شد؟

صداش یدفعه تغییر کرد، انگار خواب از سرش پرید. براش موضوع رو تعریف کردم. هر چی پیش اومده بود، از خواب دیشب بگیر تا سوتی و بقیه چیزا.
-اوه اوه عجب چیزای ترسناکی تو میبینی بابا. من نهایتا خواب ببینم چایی داغ ریخته رو پام.
-حاجی گند زدم نه؟
-نه بابا، یه لحظه دستم به گوشیت— یعنی گوشی دستت.
خندم گرفته بود. خوبیش اینه که تو هر شرایطی بلده آدمو بخندونه.
-خب، دیگه چی شد؟ -همین دیگه. رفت به کلاسش برسه. -ولی خودمونیما، بادا بادا مبارک بادا -نه باو دلت خوشه ها، الان میره میگه یه پسره رو گیر آوردم یه فیلمیه برای خودش! چپ و راست سوتی میده، میگه و دورهمی با دوستاش میخندن!
-خوبه دیگه خره! وقتی تونستی یه دختر رو بخندونی، یعنی براش جالب هستی که بهت خندیده. البته میتونه از روی مسخره کردن هم باشه ها، ولی میگه برگشتی دیدی داره نگات میکنه، پس از روی مسخره کردن نبوده. آدما کلا مودبانه صحبت کردن رو دوست دارن، چه برسی که جنس مخالف باشه و خوششون هم بیاد از طرف! هر چند سوتی هم دادی ولی همین که حرف بدی نزدی و چیزی نگفتی که بهش بر بخوره خیلی خوبه.

-گفتی خوششون هم بیاد، یعنی فک میکنی خوشش میاد ازم؟ -والا من که اینطور حس میکنم، حالا زوده برای قضاوت. -حاجی داشتم سکته رو میزدم به جان دانیال. اصلا نمیدونی که. -خوبه دیگه، تجربه میشه برات، دفعه بعد دیگه اینجوری وا نمیدی. مغازه نمیری؟
-نه دیگه صبحی به صاحب کارم گفتم که نمیام امروزو، الانم اوضام ردیف نیست که برم مغازه.
-پس چیکار میخوای بکنی؟ -نمیدونم. گیج گیجم الان.
-پوشو بیا خونه ما یه سر، بابام که ایران نیست، مامانم هم صبح رفته شرکت، نیست خونه.

فکر بدی نبود، الکی نمیتونستم ولیعصر رو بالا پایین کنم، شاید اگه یه ماه پیش بود اینکار رو میکردم، ولی الان نه، الان نیاز دارم که آروم بشم، نه اینکه باز فکر و خیال کنم! الان طول ولیعصر شده اندازه ی یه کوچه ی بن بست!

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سیزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت سیزدهم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه