فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت دوازدهم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت دوازدهم

ویرایش: 1395/11/19
نویسنده: chaampol
با اینکه تابستون بود، اما سر صبحی هوا سرد بود. شایدم من سردم بود. تصویر اون خواب عجیب و غریب از جلوی چشمام تکون نمیخورد، مزه ی خاک هنوزم توی دهنم بود، صدای گریه ها توی گوشم بود، هنوز احساس میکردم پیچیده شدم لای کفن! یه نفس عمق کشیدم، سعی کردم به خودم بیام، فقط یه خواب بوده پسر، کی با یه خواب انقدر حالش بهم میریزه که تو اینجوری میکنی؟ دستامو فرو کردم توی جیبای شلوارم، قدمامو تندتر کردمو حواسمو به تماشای خیابون و آدما پرت کردم. نمیدونم چند دقیقه بود که داشتم پیاده روی میکردم، ولی رسیدم جلوی مغازه، اونور خیابون بودم ولی دیدم که مغازه بسته بود، احتمالا امروزم علی آقا کار داشته و دیر میاد سراغ مغازه. یاد گوشی مادرم افتادم، برگشتم پایین، رفتم سراغ مغازه موبایل فروشی و دیدم طرف تازه داره مغازه رو باز میکنه، سلام کردمو واستادم تا مغازه رو باز کنه و رفتم تو. یکم بعد گوشی رو تحویل گرفتم و پول تعمیرات رو حساب کردم و اومدم بیرون. جالبه که چطور بعضی از این آدما همیشه از آب گل آلود ماهی میگیرن، چطور از کنار یه ایراد جزئی گوشی 3-4 تا دیگه مشکل در اورد خدا میدونه و خودش...

دوباره برگشتم سمت بالا، مغازه هنوزم باز نبود. بیخیالش شدم، به قدم زدنم ادامه دادم. خیره شده بودم به سنگفرش و میرفتم بالا. اصلا حواسم به گذر زمان و اینکه چقدر اومدم بالا نبود تا اینکه دیدم نزدیک دانشگاه طرفم. یدفعه یه حس دلهره ای اومد سراغم، تصاویر اون کابوس لعنتی باز اومدن جلوی چشمام، سرمو تکون دادمو با تمام زورم خواستم که بهش فکر نکنم ولی نمیشد. هی خاک ریخته میشد روی صورتم. 2-3 نفر آدم توی پیاده رو، همینطور که سرعت راه رفتنم کمتر شده بود و سرمو برای رهایی از این فکرو خیالا تکون میدادم، از کنارم رد شدن و در همون حین بهم زل زدن، انگار تابحال آدم ندیده بودن، شایدم من یه کارایی داشتم میکردم که آدمای عادی نمیکنن!

آروم از جلوی دانشگاه رد میشدم، چند قدمی که از جلوی در رد شدم و یکم رفتم بالاتر، یه نفس راحتی کشیدم و احساس کردم که اون حس دلهره داره کم میشه، ولی قلبم شروع کرد به تندتر زدن. شاید اثر استرس بود، شایدم چون بد خواب شده بودم، ولی بدجوری محکم میزد و صداش میپیچید توی گوشم! چندتایی نفس عمیق کشیدم و سرم رو از روی موزاییکا بلند کردم و جلو رو نگاه کردم و خشکم زد و زمان ایستاد!

کمتر از 20 قدم باهام فاصله داشت، ترانه بود، خوده خودش! یه هندزفری سفید رنگ توی گوشش بود و وصل شده بود به گوشیش که توی دست راستش گرفته بود و با جفت دستاش بندهای کوله پشتی زیتونی رنگش رو گرفته بود. نور خورشید افتاده بود توی شیشه های عینکش و صورتش به سمت خیابون بود. نمیدونستم که چشمش افتاده به من یا نه. انگار تمام دنیا از حرکت واستاده بود، هیچ صدایی هم شنیده نمیشد و فقط اون بود در حال حرکت بود و داشت خیلی آروم میومد به سمتم. قلبم داشت منفجر میشد، نمیدونستم چیکار کنم، برگردم اونوری خودمو بزنم به اون راه؟ اگه منو دیده باشه چی؟ سلام میکنه یعنی؟ اصلا میشناسه منو؟ با این قیافه اگه منو ببینه که خیلی بد میشه! شاید هم همین الانشم دیده باشه و خودشو زده باشه به اون راه!

عرق سردی نشسته بود روی پیشونیم، دستام میلرزیدن و قبلم جوری میتپید که انگار 5 کیلومتر رو با سرعت دوییده بودم. یکم خودمو جمع و جور کردم و با خونسردترین حالتی که از دستم بر میومد آروم شروع کردم به حرکت به سمت جلو، آروم آروم انگار دوباره همه چیز شروع به حرکت کرد و ترانه و من هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشدیم. به فاصله ی 7-8 قدمی از هم که رسیدیم، یدفعه روش رو برگردوند به سمتم، انعکاس نور خورشید از روی عینکش رفت، و من باهاش چشم تو چشم شدم! دلم یدفعه ریخت، شروع کردم به لرزیدن، تمام 4 ستون بدنم میلرزیدن، با خودم میگفتم دیگه آخر خطه. منو بشناسه و نشناسه، دیگه تمومه. همونطور که چشمام به چشماش گره خورده بود، یدفعه لبخند زد! گفتم یا خودِ خدا! شناخت منو! اگرم نشناخته باشه با دیدن این ریخت و قیافه ی من خندش گرفته!

هنگ کرده بودم، نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم، ولی همینطور نزدیک تر میشد تا رسید به 2-3 قدمی من و دیگه با خودم گفتم ولش کن، هرچی میخواد بشه بشه و با یه لبخند که تابلو بود مصنوعیه گفتم: س.. سلام. صبحتون بخیر. منتظر جواب نبودم، منو که رسما نمیشناخت، فقط یه فروشنده ی ساده بودم که 2-3 بار دیده بودمش، دلیلی نداشت جوابمو بده، تازه اصلا اگه صدامو شنیده باشه با اون کوفتی توی گوشش! ولی بهرحال سلام دادم، اونم چه سلامی! اما با اینکه اصلا انتظارشو نداشتم، با همون ملایمتی که توی صداش داشت گفت:‌ سلام، مرسی صبح شما هم بخیر. خوب هستید؟

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت دوازدهم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه