فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان كوتاه - پاکت سیگار

داستان كوتاه - پاکت سیگار

ویرایش: 1395/11/19
نویسنده: chaampol


به هایپر مارکت محل برای خرید چند قلم خوراكي مشخص رفته بودم؛ عزیزم میدانی که من تا لازم نشود چیزی برای یخچال نمیخرم، اینطوری خیالم راحت تر است، تو که فقط چایی میخوردی، اما نمیدانم چرا گاهی در یخچال را باز میکردی و همیشه هم میخندیدی.

خریدم را که کردم، وقتی خواستم از یکی از راهروهای باریک سوپر بروم تا حساب کنم، خانمی که با سبد چرخدار بزرگی حسابی خرید کرده بود تقریبا تمام عرض معبر را گرفته بود و من آرام ولی واضح گفتم |میبخشید| که کنار برود اما او آنقدر غرق دقت در اجناس بود که اصلا متوجه نشد در همین حین متوجه قوطی های مختلف قهوه فوری که در قفسه مقابل او بود شدم و یادم آمد که قهوه ام تمام شده، خواستم یکی از قوطی ها که قبلا هم خریده بودم و طعمش را چشیده بودم بردارم که خانم مسن با صدای پخته اش نگاهی به من کرد و پرسید کدام بهتر است؟

من که با سوال او در مقام آدم بلد و وارد قرار گرفته بودم با لحن و حوصله خاصی گفتم این یکی فلان است و آن یکی طعمش فلان و اینی که من برداشتم بیشتر به درد قهوه خورها میخورد؛ هنوز توضیحم تمام نشده بود گفت؛ آدم قهوه خور که قهوه فوری نمیخرد! خب وقت و جوابی برایش نداشتم، ضمن اینکه باید زودتر به خانه میرسیدم چون یکی از آن قرارهای فوری با تو داشتم؛ او که با حوصله خریدش را کرده بود برای حساب کردن پشت سر من آمد و فروشنده که البته و قاعدتا امثال او را بیشتر تحویل میگیرد مشغول جمع و جور کردن خرید هایمان شد.

خانه که رسیدم باعجله لیوان را شستم و بعد خواستم خریدها را توی یخچال بزرگ اما خالی ام بگذارم که متوجه بسته سیگاری در کیسه که به اشتباه در نایلون بود و به نظر میرسید مال همان خانم بود شدم. روی پاکت زیر تصویر دو ریه یکی سالم و دیگری ناسالم نوشته بود|خودتان قضاوت کنید| و من فورا به فکر فرو رفتم و تو فورا آمدی و من فورا چایی دم کردم و خوردیم و تو فورا رفتی؛ خودت قضاوت کن توی آن اوضاع فوری یخچال را برای که پر میکردم؟ پر نگه داشتن یخچال لاجرم باعث میشود هر روز اضافه ها و مانده ها را دور بریزم تا محیطش را تازه نگه دارم، وقتی به دمکرده ی قهوه و فرقش با فوری آن فکر میکنم میبینم خوردن قهوه دمکرده ایجاب میکند دائم تفاله هایش را دور بریزی و دستگاهش را تمیز نگه داری..

تو که رفتی دلم نمیخواست هیچ کاری کنم؛ روی کاناپه به خواب رفتم؛ هنوز بوی لباست را میداد؛ مثل خیلی وقتها ناگهان زلزله شد؛ دکترم میگوید این واکنش ضمیر ناخودآگاهم به تپش قلب ناگهانی در خواب است، میگفت این تپش قلب هم عوارض ترک قرص هایی است که میخوردم، گفت نگران نباشم. اخیرا آنقدر خواب این زلزله را دیده بودم که در عالم رویا دریچه مخفی زیر قالیچه خانه به پناهگاهی زیرزمینی ساخته بودم و هربار که زلزله میشد با عجله از آن پایین میرفتم و صبر میکردم تا آب ها از آسیاب بیافتد؛ عزیزم دکتر میگوید آن دریچه را هم ضمیر ناخوداگاهم آنجا تعبیه کرده تا بیدار نشوم وگرنه تو که میدانی خانه ام قالیچه ای ندارد.

پائین رفتم، اینبار زیرزمین پر از قفسه بود و قفسه ها پر از قوطی ها و شیشه های قهوه که با لرزه ها به زمین میریختند و میشکستند و عطر تلخ قهوه که با گرد و خاک احساس خفگی میداد هوای غلیظ زیرزمین را سنگین تر کرده بود؛ شاید به خاطر همین یخچالم که خالیست خیالم راحت تر است؛ البته چیزی نیست؛ تعبیرخواب فرویدی میگوید احتمالا در وضعییتی خوابیده بودم که مجرای تنفسم تحت فشار بود، بیدار شدم و همه چیز فورا به حالت عادی برگشت.

فردای آنروز سر راه برگشت به سوپر سری زدم که پاکت سیگار را برگردانم و فروشنده گفت که پاکت را نگه دارم و خانم بعد از رفتن من آن را برایم حساب کرده، من هم برایش یکی از همان قهوه فوری ها خریدم پیش فروشنده امانت گذاشتم؛ او زن سرد و گرم چشیده ای بود، اما هرگز یک|فوری| مثل تو را نچشیده بود عزیزم؛ تا بفهمد فوریت یعنی چه؛ نمیدانست من اصلا تو را آنقدر کم دارم که حتی نمیتوانم کمی از تو را نگه دارم. چه برسد که بخواهم اضافه ات را دور بریزم؛ او عادت داشت قهوه دم کند و سیگار بکشد؛ مصرف کند، من عادت دارم تو را روی خودت انبار کنم؛ توی خودم بچینم و آن پایین ها نگه دارم، حالا قفسه های من از تو آنقدر خالی اند و آن پایین چنان بهم ریخته؛ که جای من حتی وقت زلزله ات هم آن پایین امن نیست..

میخواهم بروم به دکترم بگویم فکر پناهگاه جدیدی باشد؛ عزیزم دکتر فقط چهارشنبه ها هست. حالا وقتی هر روز دیگری زلزله و سیل و طوفان بیاید خودم باید فکری به حال اوضاع کنم، تو که نیستی در دنیای من هیچ اورژانسی برای فوریت ها جواب نمیدهد، امشب باران که بیاید خانه ی من روی دریاچه ای تلخ شناور میشود، اما شاید زن مسن در خانه اش کنار پنجره ی باز به هوای مرطوب، سیگار میکشد و قهوه-دمی میخورد.



منبع: کافه پاراگراف - هادی پاکزاد
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان كوتاه - پاکت سیگار نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان كوتاه ، پاکت سیگار ، کافه پاراگراف ، هادی پاکزاد ، سیل ، زن مسن ، هوای مرطوب ، ضمیر ناخودآگاه ، زیرزمین