فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و چهارم

ویرایش: 1395/11/21
نویسنده: chaampol

((مریم))
پشت پنجره ایستادم و به زرد شدن برگها نگاه کردم...از اینکه تابستون جای خودش رو به پاییز میداد لبخندی زدم و تو دلم گفتم||دوباره برگ ریزونهای پاییز...دوباره بوی ماه مهر ...ماه مهربان!!!||
معین کنارم ایستاد و گفت:
-‌عجب هوای خوبی...
دست به سینه شدم و گفتم:
-هوا عالیه...دلم واسه مدرسه تنگ شده!!!
معین لبخند زد و گفت:
-الان همه هم سن و سالهای ما همین حس رو دارن...تا زمانی که مدرسه میریم دوست داریم زودتر تموم بشه...همین که تموم میشه دلمون هواش رو میکنه...ما ادمها خیلی عجیبیم ...خیلی...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-واقعا...
معین به سمتم برگشت و گفت:
-پاییز رو دوست دارم ...به هزار و یک دلیل...
بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
-مهمترینش چیه؟
معین چشمهای شیطونش رو بهم دوخت و گفت:
-مهمترینش گرم شدنم با چای تازه دم شماست ...بله بانو چای تازه دم شما تو پاییز خیلی میچسبه...
از اینکه دو تا چشم شیطون تو چشمم قفل شده بود خجالت کشیدم و سریع به سمت میزم رفتم...
سیاوش سیگار به دست به میزم خیره شد و با نشستنم سریع نگاهم رو به نگاهش گره زد...
تو دلم گفتم||اونطوری نگاه نکن...شنیدی چی گفت؟گفت دلش چای تازه دمم رو میخواد...این کجاش بده؟||
نگاه های خیره سیاوش تمرکز رو ازم گرفته بود...حس خوبی نداشتم...معین از پنجره فاصله گرفت و به سمت اتاق سیاوش راه افتاد...
زیر چشمی نگاهش کردم تا ببینم عکس العملش با دیدن معین چیه...سیاوش اخرین دود سیگارش رو بیرون داد و سیگارش رو تو جاسیگاریش خاموش کرد و به معین گفت:
-من میرم سر پروژه...تو نمیای؟
معین خودش رو به روی مبل پرت کرد و گفت:
-نه...کلی کار عقب افتاده دارم...
سیاوش به معین که رو مبل لم داده بود چشم دوخت و گفت:
-اره دارم میبینم!!!
معین لبخند بدجنسانه ای بهش زد و چیزی نگفت...


از نبود سیاوش استفاده کردم و صدای اهنگ رو کمی زیاد زدم...
تو حال و هوای اهنگ بودم که گوشیم رو میز لرزید...با دیدن اسم رفیعی سریع صدای اهنگ رو کم کردم و به جلوی پنجره رفتم...
صبح بخیری داد و گفت:
-بگو کجایم؟
نمیدونمی گفتم و منتظر جوابش شدم...
رفیعی با صدای پر انرژی گفت:
-جلو در خونه شما...اومدم با عزیزت حرف بزنم...بلاخره که باید من رو به غلامی بپذیره چه الان چه یک سال دیگه...
با حرف رفیعی تمام جونم یخ زد و گفتم:
-کاش قبلا میگفتید تا مقدماتش رو فراهم میکردم...
رفیعی خیلی اروم گفت:
-نترس...هیچ اتفاقی نمیفته...
سریع گفتم:
-میترسم بهتون بی احترامی بکنه...
رفیعی خنده کوتاهی کرد و گفت:
-مهم نیست...خیلی خب من میرم...دعا کن همه چیز خوب پیش بره...


اروم و قرار نداشتم...از استرس دهنم عین زهرمار تلخ شده بود...نمیتونستم هیچ کاری رو انجام بدم...با اومدن معین به شانس بدم لعنت فرستادم و به سمت ابدارخونه رفتم تا با کاری خودم رو مشغول کنم...انگار فهمید از دستش فراریم و دلم نمیخواد تو دست و پام باشه چون تا جلوی در ابدارخونه اومد و وقتی دید توجهی بهش ندارم به سمت در خروجی حرکت کرد و به کل رفت...
از دست خودم عصبی بودم...من حق نداشتم به معین بی محلی کنم،حساب معین از سیاوش جدا بود اما استرس روبرو شدن رفیعی با عزیز توان فکر کردن رو ازم گرفته بود...
با صدای گوشیم دوان دوان به سمت میزم رفتم و گوشی رو جواب دادم...
نفسم بالا نمیومد...رفیعی سلام کرد و گفت:
-نترس...نترس...واسه جلسه اول خوب بود...
به میزم تکیه دادم و گفتم:
-حرف بدی نزد؟
رفیعی خنده ای کرد و گفت:
-همه ترست از بی احترامی کردنشه؟چه خانم خوبی دارم من...خیالت راحت مادر زنم علاوه بر اینکه احترامم رو حفظ کرد واسم چای هم اورد...بله مریم خانم ،قدم اول رو خوب برداشتم و خوب جلو رفتم...مطمئنم راضی میشه...
تو دلم گفتم||امیدوارم||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی