فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و پنجم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

((معین))
باورم نمیشد مریم پشتش رو بهم کنه و بره...موندنم صلاح نبود...از اینکه رومون تو روی هم باز بشه میترسیدم...برای همین بدون هیچ حرفی شرکت رو ترک کردم و به سر پروژه رفتم...


رفیعی خوشحال و خندان باهامون دست و داد و گفت:
-عجب روز قشنگیه...امروز من خیلی خوشحالم ...و میخوام همه رو خوشحال ببینم...
بی حوصله تر از اون بودم که به اراجیفش گوش بدم...به سمت جلیلی رفتم و گفتم:
-چه خبر؟همه چی روبراهه؟
تا جلیلی خواست توضیح بده ،رفیعی صدام کرد و گفت:
-معین جان پس ساعت یک همگی رستوران (............)جلیلی جان شما هم دعوتید...به باقی بچه های شرکت هم خبر بدید...مریم خانم رو خودم رسما دعوت میکنم...
به سیاوش نگاه کردم تا بفهمم قضیه چیه...سیاوش شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت...


سیاوش نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
-ساعت یک ربع به یکه...به بچه ها خبر بده مریم رو با خودشون بیارن...کتم رو پوشیدم و گفتم:
-مریم با بچه ها راحت نیست...خودم میرم...
سیاوش به زیر خنده زد و گفت:
-اهـــــــــــــــان...الان مریم با تو راحته؟
کیفم رو برداشتم و گفتم:
-‌نسبت به بقیه بچه ها ،اره با من راحت تره...
سیاوش سرش رو به زیر انداخت و با پاش شن و ماسه جلو پایش رو جا به جا کرد و گفت:
-‌یعنی چیز دیگه بینتون نیست؟؟؟
از اینکه نگاهم نمیکرد خوشحال شدم...چون اگه به چشمهام نگاه میکرد متوجه دروغم میشد...یقه کتم رو درست کردم و گفت:
-نه...هیچــــــــــــــــــی!!!
تو دلم گفتم||سیاوش بینمون یک چیزهایی هست اما یکطرفه است...یک طـــــــــــــــــــــــــرفه!!!||


به رستوران اشاره کردم و گفتم:
-اینجاست...
مریم |میدونمی| گفت و کمربندش رو باز کرد...
ابرویی بالا انداختم و تو دلم گفتم||بیا بـــــــــــــــــــــــــزن!!!||
شونه به شونه مریم وارد رستوران شدم...سیاوش دستش رو واسم بلند کرد تا بین اون همه ادم ببینمش...
به سمت سیاوش و دیگر بچه ها راه افتادیم...رفیعی با دیدنمون سریع از جاش بلند شد و صندلی خودش رو تقدیم مریم کرد...مریم لبخندی بهش زد و سریع نشست...سیاوش صندلی کناریش رو کمی عقب فرستاد و بهم اشاره کرد بشینم...منشی طبقه پایین خسته نباشیدی بهم گفت و به مریم اشاره کرد و چشمک زد...تو دلم گفتم||کوفـــــــــــــــــت،چشمک زدنت دیگه چیه؟!!!||
خنده های سر خوشانه رفیعی همه رو به خنده وادار میکرد...سیاوش از زیر میز به پام کوبید و زیر لب گفت:
-چه مرگشه؟؟؟
پام رو عقب کشیدم و گفتم :
-نمیدونم!!!
سیاوش رو کرد به رفیعی و گفت:
-جناب رفیعی،ناهار امروز مناسبتش چیه؟
رفیعی به مریم نگاه کرد و گفت:
-خب...امروز من یک قدم به سمت یک هدف بزرگ برداشتم و تا حدودی هم موفق بودم...این ناهارِ شروع یک اتفاق بزرگه!!!
مریم تو تمام مدتی که رفیعی حرف میزد سر به زیر بود و به شمعهای روی میز نگاه میکرد...
حسم اصلا خوب نبود...نگاه های خریدانه رفیعی به مریم کلافه ام کرده بود...تو دلم گفتم||سر به زیر باش...جان عزیزت چشمهات رو به پایین بدوز تا نگاه هیچکس به چشمهات نیفته!!!||

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی