فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و ششم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و ششم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

((سیاوش))
زیر چشمی حواسم به مریم بود...تو عالم دیگه ای بود...با اومدن مدیر رستوران و خدمه اش رفیعی منو ها رو به دست تک تک بچه ها داد و گفت:
-خب ،انتخاب با خودتون...
پسر جوانی کنار مریم ایستاد و در همون حال که منو رو به دستش میداد محترمانه گفت:
-خوشحالم که بازم میبینمتون...
مریم تشکر ارومی کرد و منو رو گرفت...
با تعجب به معین نگاهی کردم ...حس میکردم به چیزی که من فکر میکنم ،فکر میکنه!!!تو دلم گفتم||اره رفیق...درست حدس میزنی...مریم قبلا به این رستوران اومده...حالا با کی ا... و اعلم!!!||


ناهار زیر نگاه های یواشکی من و معین و رفیعی به مریم خورده شد...از اینکه یک دختر ساده اما شیرین تو چشم بود حس خوبی نداشتم...حاضر بودم معین ناپرهیزی کنه و چشم مریم رو از کاسه در بیاره اما رفیعی نگاهش نکنه...دلیلمم یک طرز فکر مسخره عهد قجری بود که ||رفیق اگه رفیق باشه ناموست رو عین ناموس خودش میدونه!!!||از فکر مسخره ام و بالا و پایین شدن کلمه ||ناموس||تو ذهنم ،غذا به گلوم پرید و تا استانه خفه شدن جلو رفتم... معین سریع به پشتم زد و گفت:
-نفس بکش ...کبود شدی!!!
با تعجب به مریم نگاه کردم و تو دلم گفتم||این نیم وجبی ناموسم شده؟؟؟||


جلوی در رستوران سریع ریموت ماشین رو زدم و به مریم گفتم:
-میرسونمت...برو سوار شو...
مریم نگاهی به رفیعی کرد و گفت:
-‌اقای شریف من خودم میرم...
با حرص گفتم:
-تعارف الکی نکردم که جوابم این باشه...بفرما...
معین نگاهش به سنگفرشهای رستوران بود و نگاهمون نمیکرد...با دیدنش قلبم به لرزه در اومد و گفتم:
-معین تو هم برو خونه استراحت کن...ولی شب بیا بالا...
معین نگاهم کرد و گفت:
-باشه...
باشه اش از صدتا فحش ناموسی واسم بدتر بود...میدونستم این دلخوری از کجا نشات میگیره...
مریم به سمت ماشینم حرکت کرد و تو ماشین نشست...
از پشت سر به معین که به اون ور خیابون میرفت نگاه انداختم و تو دلم گفتم||سیاوش چه مرگته؟نزار اینطوری بره!||


پنجره رو پایین کشیدم و گفتم:
-چقدر خوردیم...این غذا تا فردا هم هضم نمیشه!!!خوشم میاد همه عین قحطی زده های سومالی رفتار کردیم...دم بچه ها گرم ،خوب رفیعی رو تکوندن!!!
مریم لبخندی زد و گفت:
-بنده خدا اقای رفیعی!!!
به نیمرخش نگاه کردم و گفتم:
-دوباره بگو...بنده خدا کی؟
مریم لبخندش رو جمع و جور کرد و گفت:
-‌خب خیلی اسراف شد...نشد؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-مریم ،تو چه میدونی ؟!!!دنیا دست این ادمهاست...اسراف چیه؟این تفکرات فانتزیت رو پشت در خونتون چال کن و بزن بیرون...این طرز فکر تو واسه این روزگار عین یک جکه...
مریم به صورتم خیره شده بود و با دقت گوش میداد...به سمتش برگشتم و گفتم:
-بله خانم...دلت واسه خودت بسوزه،نه واسه این رفیعی!!!
به کوچشون که رسیدم با خنده گفتم:
-به ولایتتون نزدیک میشیم...لطفا کمربندها رو باز کنید...
مریم کمربندش رو باز کرد و خندید...
به نیمرخ خندونش نگاه کردم و تو دلم گفتم||بخـــــــــــند...خنده هات عجیب ارومم میکنه!!!||


((مریم))
عزیز روبراه نبود...کنارش نشستم و گفتم‌:
-پاهات بهترن؟
عزیز زانوش رو مالید و گفت‌:
-چرا بهم نگفتی قراره اینجا بیاد؟
تو دلم گفتم‌||ای بابا دوباره شروع شد!!!||
دستم رو به روی زانوش گذاشتم و گفتم:
-به خدا من خبر نداشتم...
عزیز دستم رو پس زد و گفت:
-مریم این یارو از جون ما چی میخواد؟چرا ول نمیکنه؟
رو بالشتش دراز کشیدم و گفتم:
-چی رو ول کنه؟خب عزیز لابد دوستم داره که انقدر پافشاری میکنه...
عزیز چشمهاش رو چند ثانیه بست و گفت:
-غلط کرده...من که تو رو بهش نمیدم...بزار انقدر بره و بیاد که بمیـــــــــــــــره!!!
دستم رو تکیه گاه سرم کردم و گفتم:
-اِ عزیز این حرف رو نزن...بده مریمت یک خواستگار سیریش داره؟؟؟
عزیز دندونهاش رو بهم فشار داد و گفت:
-همچین میگه خواستگار سیریش که انگار پسر سی ساله است!!!
قهقهه ای زدم و گفتم:
-عزیز پسر سی ساله رو خوب اومدی...اما نیست...کو ؟به من نشون بده !!!
عزیز مرتبا چشمهاش رو باز و بسته میکرد ولی چیزی نمیگفت...از رو تشکش کنار رفتم و گفتم:
-عزیز بخواب...خوابت گرفته ...
عزیز دراز کشید و گفت:
-یک استکان عرق نعنا بده...معدم درد میکنه...
لیوان رو به دستش دادم و چراغ ها رو خاموش کردم...
برای قاب عکس اقا و مرتضی از راه دور بوس فرستادم و چشمهام رو بستم!!!

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هفتاد و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی