فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و هفتم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

تشخیص صدا واسم سخت بود...چشمهام باز نمیشد...تو رختخوابم جا به جا شدم و پتو رو به روی سرم کشیدم، دلم عجیب شور میزد...یک چشمم رو به سختی باز کردم و به ساعت گوشیم نگاه کردم...ساعت از سه نصف شب گذشته بود...سرم رو دوباره به روی بالشت گذاشتم، اما با صدای خس خسی که از تو حال میومد دوباره سرم رو از رو بالشت برداشتم ...خودم رو سینه خیز تا جلوی در کشیدم تا ببینم صدای چیه!....با دیدن عزیز که دمر به روی بالشتش افتاده بود یا حسینی گفتم و به سمتش دویدم...
به کف زمین چسبیده بودم و توان هیچ کاری رو نداشتم...با یک حرکت خودم رو به دیوار رسوندم و کلید لامپ رو زدم...با دیدن سفیدی چشم عزیز و قفسه سینه اش که به سختی بالا و پایین میشد رو دیوار سر خوردم و به زیر گریه زدم...یکی تو دلم میگفت||اگه دست دست کنی عزیزتم به جمع اقا و داداشت میپیونده!!!||
پا برهنه به حیاط دویدم و به در خونه صاحبخونه زدم...خانم صاحب خونه که از ضربه های من به درشون شوکه شده بود در رو با شتاب باز کرد...دستش رو گرفتم و کشون کشون به سمت خونمون بردمش...شوهرش با شلوارک و بدون دمپایی به دنبالمون دوید و با گوشیش سریع به اورژانس زنگ زد...تمام تنم عین بید میلرزید...نمیدونم چقدر طول کشید که اورژانسیها سر رسیدن...با زلفهای پریشون جلوی چشمشون بالا و پایین میشدم و قسمشون میدادم که یک کاری بکنن...با چشمهای از حدقه بیرون زده به دم و دستگاهی که از کیفشون بیرون میاوردن نگاه میکردم...عزیزم بهم یاد داده بود تو مواقع دشواری به زیر اسمون برم و ذکر ||یا مهدے ادرڪنـــــــــــــــــے||رو تو دلم زمزمه کنم...وسط حیاط خونه ایستادم و از ته دلم ذکر رو گفتم و خدا رو قسم دادم که نزاره تنهاتر بشم...
با باز شدن در خونه و دیدن برانکارد ،به سمت اورژانسیها دویدم و گفتم:
-‌کجا میبرینش؟
اونی که جوان تر بود همونطور که عقب عقب میومد خیلی جدی گفت:
-بیمارستان...اگه میخوای با ما بیای زود باش!!!


با دکمه های باز و شالی که کل موهام از زیرش پیدا بود تو اورژانس بیمارستان میدویدم و به هرکی که میرسیدم متوسل میشدم تا واسه عزیزم یک کاری بکنه...
همه اونهایی که تو اورژانس بودن با تعجب نگاهم میکردن...تشخیص دکتر و پرستار واسم سخت بود به همه روپوش سفیدها اقای دکتر و خانم دکتر میگفتم تا زودتر به دادم برسن...
یکی از همون روپوش سفیدها سریع از اتاقی بیرون اومد و به دختری که با تلفن حرف میزد با عصبانیت گفت:
-این رو بگیرش!!!این الان سکته میکنه!!!
رو زمین طوسی رنگ نشستم و بلند گفتم:
دکــــــــــــــــــــــــــــــــــتر تو رو قران عزیزم رو نجات بده...
دختره به سمتم اومد و گفت:
-عزیزم ما اینجاییم که به شماها کمک کنیم...اینطوری از پا در میای...بلند شو خانمم!!!


پشت در اتاق c.c.u ایستاده بودم و منتظر یک فرصت بودم تا یواشکی داخل بشم...با باز شدن در اتاق پرستاری بیرون اومد و گفت:
-اینجا نمون...هیچکس نباید اینجا باشه...همراه لازم نداریم برو ...
به دیوار تکیه دادم و گفتم:
-کجا برم؟من میخوام عزیزم رو ببینم...
پرستار دستش رو به روی بازوم گذاشت و گفت:
-پس برو پایین...اینجا هیچکس حق موندن نداره...
از فشاری که به بازوم میاورد تا اونجا رو ترک کنم ،عصبی شدم و گفتم:
-‌خیلــــــــــــــــــــی خــــــــــــب ...میرم...فقط بگو حالش چطوره؟
پرستار دستش رو برداشت و گفت:
-خوبه...حالا برو...
تو دلم گفتم||بیشعور مادرمه میفهمی؟لعنت به قوانین مسخرتون که حالمون رو بهم میزنه!!!||


دست تنها تو راهروی اورژانس نشسته بودم و به زمین خیره بودم...نگاهم از سرامیکهای طوسی به پاهام کشیده شد با دیدن دمپایی های پلاستیکی بنفش رنگ تو دلم گفتم||بدرک!!!||به شلوار نخی زانو انداخته سفید و سورمه ایم که رسیدم لبخند تلخی به روی لبم نشست و دوباره تو دلم گفتم||گور بابای تیپ و قیافه...خدایا من هیچی نمیخوام جز سلامتی عزیزم...تو رو قسم به تمام نمازهای سر وقتش به من رحم کن...خدایا اگه اینم ببری دیگه میمیرم...خدایا یادته گفتم اگه روزی پیمونه عمرش پر شد باید اول من رو ببری؟الان همون موقع است...اگه رفتنیه اول من رو ببر!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفتاد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی