فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم  قسمت هشتادم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتادم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol


((مریم))
دکتر اخمهاش رو تو هم کرد و گفت:
-نخیر خانم ،معده درد چیه؟اصلا میخوای شما بیا جای من مریضها رو ویزیت کن...
از غرور تو کلامش حرصم گرفت و گفتم:
-چرا یک جواب درست و حسابی نمیدید؟میگم حالش خوبه؟خوب میشه؟تو رو خدا شما دیگه شعار ما وسیله ایم و عمر دست خداست رو ندید...بله میدونم عمر دست خداست...
دکتر ابروش رو بالا انداخت و گفت:
-هنوز واسه اینکه جواب قطعی رو بدم یکمی زوده ...تو بیست و چهار ساعت آینده همه چی معلوم میشه...
گوشه لبم رو جویدم و گفتم:
-اگه یک بیمارستان خصوصی ببرمش بهتر نیست؟؟؟
دکتر نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:
-‌نمیدونم...فکر نمیکنی دیر به این نتیجه رسیدی؟خانم عزیز این بیمارستان با بیمارستان خصوصی چه فرقی میکنه؟حتما باید ده برابر پول بدی که دلت راضی بشه؟؟؟
از لحن ناخوشایندش دلم رو به جنگیدن دعوت کردم و گفتم :
فرقش این که اونجا جواب همراه ها رو درست میدن...فرقش تو خیلی چیزاست ،میخوای تا صبح واستون دونه دونه بشمرم؟
از زبون تند و تیزم لبخند تمسخر امیزی زد و گفت:
-من عین شما بیکار نیستم...عصر بخیر خانـــــــــــــــــــم...
تو دلم برو بابایی گفتم و پشتم رو بهش کردم!!!


با لرزش گوشیم تو دلم گفتم||مطمئنم رفیعیه!!!||
با دیدن اسمش رو صفحه گوشی چشمهام رو بستم و گوشی رو جواب دادم...
رفیعی بدون سلام و علیک گفت:
-کجایی؟من سر خیابون شرکتم چرا نمیای؟
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
-من شرکت نیستم....
رفیعی به لحن ارومم مشکوک شد و گفت:
-‌پس کجایی؟
به تابلویه دختری که دستش رو به روی بینیش گذاشته بود نگاه کردم و گفتم:
-بیمارستان...
رفیعی با لحن پر استرسی گفت:
-بیمارستان؟اونجا چیکار میکنی؟چی شده؟
چشمهای خستم رو بستم و گفتم:
-عزیزم سکته کرده...
رفیعی ادرس بیمارستان رو گرفت و گفت:
-الان باید بفهمم؟دستت درد نکنه مریم خانم...میذاشتی سال بعد میگفتی...
سریع وسط حرفش پریدم و گفتم:
-‌لازم نیست بیایید...همه چی روبراهه...لطفا نیایید...


رفیعی با چند نایلون حاوی اب میوه و کمپوت و یک سبد گل وارد حیاط بیمارستان شد و به سمتم اومد...تو دلم گفتم||اینارو واسه کی اوردی؟واسه عزیزم که عین یک تکه گوشت رو تخت افتاده؟؟؟||
رفیعی روبروم ایستاد و گفت:
-چرا اینجا نشستی؟وقت ملاقات تموم شده؟
از حرفش بی اراده لبخندی زدم و گفتم:
-اقای رفیعی، عزیزم تو سی سی یوست...
رفیعی کنارم نشست و با تعجب گفت:
-سی سی یو؟مگه حالش بده؟دیروز که سر حال بود؟
تو دلم گفتم||بله... اگه شما دیروز ناغافل سر وقتش نمیرفتی سرحال میموند...||
به سبد گل نگاه کردم و گفتم:
-بله حالش بده...
رفیعی ای بابایی گفت و ساکت شد...تو دلم گفتم||‌مریم چرا اشکات جلو رفیعی گوله گوله نمیریزه؟مگه جلوی سیاوش و معین های های گریه نکردی؟خب اینم یکی عین اونها چرا جلوی این انقدر ریلکسی؟||
رفیعی به چشمهام نگاه کرد و گفت:
-ببین دختره با خودش چیکار کرده...چرا انقدر رنگت پریده؟ناهار خوردی؟
سرم رو به علامت اره تکان دادم و گفتم:
-اقای سزاوار ناهار گرفت و خوردم...
رفیعی اخم کرد و گفت:
-آهان...پس بگو چرا به من خبر ندادی...پس کارفرمایان عزیزت اینجا بودن!!!
از نیش تو کلامش اخم کردم و گفتم:
-‌منظورتون چیه؟
رفیعی سریع اخمهاش رو باز کرد و گفت‌:
-منظوری نداشتم...فقط توقع داشتم من رو زودتر تو جریان قرار بدی...
اخمم رو حفظ کردم و گفتم:
-من مجبور شدم دلیل نرفتنم رو به اقای سزاوار بگم...اینکه اونها معرفت دارن و زود خودشون رو رسوندن بحثش جداست...
لحن حرف زدنم تند بود...رفیعی دستهاش رو بالا گرفت و گفت:
-مریم جان...عزیزم...ببخش ...من منظوری نداشتم...
رویم رو ازش برگردوندم و به زمین نگاه کردم...
تو دلم گفتم||تو رو خدا نگاش کن شبیه مردهای سی ساله ناز میکشه!!!||


از قدم زدنهای بیهوده اش حرصم گرفت و گفتم:
-اقای رفیعی ،شما برو...اینجا موندنتون هیچ فایده ای نداره!!!
رفیعی کنارم نشست و گفت:
-کجا برم؟مریم میخوای یک امبولانس بگیرم و عزیزت رو به بیمارستان(.................)منتقل کنیم؟
سرم رو به علامت نه تکان دادم و گفتم:
-به صلاح نیست فعلا همچین کاری رو بکنیم...خطرناکه!!!
رفیعی سری تکان داد و گفت:
-اگه همون دیشب خبر داده بودی کار به اینجا نمیکشید...حالا بلندشو
تا برسونمت...
تشکری کردم و گفتم:
-من باید بمونم...ممکنه کاری پیش بیاد و به من احتیاج باشه...
رفیعی از رو صندلی بلند شد و گفت:
-پس هر موقع کار داشتی زنگ بزن...ساعتش مهم نیست...در ضمن دیگه گریه نکن،من این چشمها رو ...
رفیعی باقی حرفش رو خورد تو دلم گفتم||چه خوب که فهمیدی الان وقت دل دادن و قلوه گرفتن نیست؟!!!||

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتادم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی