فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و دوم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

رفیعی به ساعتش نگاه کرد و از رو صندلی بلند شد و به مریم گفت:
-مریم جان میشه چند لحظه بیای؟باهات یک کار کوچولو دارم...
مریم نگاهی به ما کرد و به دنبال رفیعی رفت...
سه تایی به رفیعی خیره شده بودیم تا بتونیم با لبخونی کردن سر از کارش در بیاریم!!!
پدرام اروم در گوشم گفت:
-سیاوش،فهمیدی چی گفت؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-نه،مگه تو فهمیدی؟
پدرام اره ای گفت و دوباره نگاهش رو به رفیعی دوخت...پدرام همونطور که به رفیعی خیره بود گفت:
-به مریم گفت|| نگران هزینه های بیمارستان نباش،بهش گفت شب ده به بعد میاد دنبالش و مریم رو تا خونه میرسونه،بهش گفت تا من رو داری از هیچی نترس!!!||
‌با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
-شنود کار گذاشتی ؟
پدرام خنده ای کرد و گفت:
-نه،ولی میتونم لبخونی کنم!!!
معین که شاهد همه حرفهامون بود از رو صندلی بلند شد و گفت:
-سیاوش من میرم کاری نداری؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
-کجا؟چه زود میری!!!
معین بی حوصله کتش رو تن کرد و گفت:
-حوصله ندارم...من میرم...فعلا...


((مریم))
از اینکه جلوی سیاوش و معین با رفیعی همکلام بشم رضایت نداشتم اما چاره ای نبود...
معین به کنارم اومد و گفت:
-با اجازت من میرم...انشاا... حال مادرت هم بهتر میشه...خداحافظ...
از سردی تو کلامش یخ کردم و خداحافظی بی جونی بهش دادم...
رفیعی به سمت سیاوش و پدرام رفت و من رو گوشه راهروی بیمارستان تنها گذاشت...


رفیعی جلوی در خونه نگهداشت و گفت:
-تنهایی نمیترسی؟
نگاهی به در خونه کردم و گفتم:
-نه...نمیترسم...
لبخندی زد و گفت:
-پس خصلت شجاعتم به دیگر خصلتهای خوبت اضافه کنم؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
-اره...ممنونم،با اجازتون ...شب بخیر
رفیعی شب بخیر داد و گفت:
-کاری داشتی زنگ بزن...


خوابم نمیبرد...تو یک ساعت دو دفعه با بیمارستان تماس گرفتم و هر دو بارشم یک جواب شنیدم که||حالشون خوبه!!!||
دلم میخواست به معین خبر بدم که رو قولم هستم...سریع پیامکی واسش نوشتم و گزینه ارسال رو فشار دادم||سلام...به قولم عمل کردم ،من الان خونه ام .||
ده دقیقه ای طول کشید تا پیامکم رو جواب داد||سلام...خوبه،خوشحالم کردی زود بخواب ،باشه؟||
تو جوابش نوشتم||باشه،شبتون بخیر||
انتظار نداشتم جوابم رو بده اما سریع پیامک فرستاد||میدونم جای خالی مادرت اذیتت میکنه اما چشمهات رو ببند و با یادش بخواب،شبت بخیر مریم ...||
چشمهام رو بستم و تو دلم گفتم||خدایا چی میشد جای این رفیعی، معین خواهانم میشد؟مگه من چمه؟میدونم در حد و اندازه خانواده اون نیستیم اما خب منم ادمم...منم جوانم و ارزوی هر جوانیه که با هم سن و سال خودش ازدواج کنه نه با کسی که همسن باباشه!!!||


به عزیز که به قاب عکس مرتضی خیره بود نگاه کردم و گفتم:
-عزیز کمپوت گیلاس یا اناناس؟
عزیز نگاهم کرد و گفت:
-کاش میزاشتی برم پیش داداشت...
به کابینت تکیه دادم و گفتم:
-واقعا که!!!عزیز چطوری دلت میاد اینطوری حرف بزنی؟ده روز تمام تو بیمارستان دویدم و خودم رو به در و دیوار زدم تا بازم صدات رو بشنوم،اصلا راسته که میگن مادرها پسرهاشون رو بیشتر دوست دارن...خوش به حال مرتضی!!!
عزیز خودش رو کمی بالا کشید و گفت:
-خدا میدونه اینطور نیست،زحمت من رو تو کشیدی ،بدبختیام واسه تو بوده چرا باید مرتضی رو بیشتر دوست داشته باشم؟من دست و پا گیر تو شدم...خودت کم گرفتاری داری باید مریض داری هم بکنی...اگه میرفتم گرفتاریت فقط مراسم کفن و دفنم میشد...
رو کابینت سر خوردم و گفتم:
-باشه،بگو ...بگو اصلا مراعات من بدبختم نکن...کاش از پرستارها میپرسیدی شبی که حالت بهم خورد چه حالی داشتم تا الان انقدر راحت دلم رو نشکنی!!!
عزیز لبخندی زد و گفت:
-گیلاس باز کن...
تو دلم گفتم||اهان ،مثلا میخوای بحث رو عوض کنی؟من که دلم شکست ولی مهم نیست!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی