فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و سوم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol


عزیز نگاهم کرد و گفت:
-کی بود؟
با تردید گفتم
-اقای رفیعی،میخواد به عیادتت بیاد!!!
عزیز ابروهاش رو تو هم کشید و گفت:
-لابد تو هم گفتی ||بفرما||!!!
کنارش نشستم و گفتم:
-پس چی میگفتم؟بنده خدا تو این ده روز مرتبا بهم سر میزد و هوام رو داشت،تازه هزینه کل بیمارستان رو رفیعی پرداخت کرد...عزیز هزینه سی سی یو خیلی بالاست ،رفیعی همه رو بدون هیچ حرفی داد...تو رو خدا اگه اومد اخم و بدخلقی نکنیا،نزار فکر کنه گربه کوره ایم!!!
عزیز با تعجب گفت:
-مگه رفیعی هزینه بیمارستان رو داد؟من فکر میکردم اقای شریف داده تا بعدا از حقوقت کم کنه!!!
لبخندی به صورت متعجبش زدم و گفتم:
-عزیز اقای شریف اصلا از هزینه ها خبر نداره،من هنوز سر دماغ اون پسره بهش بدهکارم...هنوز یک بارم حرفی از اون پول نزده...رفیعی ادم بدی نیست ،فقط سنش یکم بیشتره عوضش ادمه...عزیز بده همچین ادمی باهامون رفت و امد داشته باشه؟تو که نمیدونی چه بریز و بپاشی واسم میکرد تا درد بی پولی رو حس نکنم...
عزیز تو فکر رفت و گفت:
-کی پولش رو پس میدی؟
صورت بی رنگش رو بوسیدم و گفتم:
-اوه...حالا حالاها که نمیتونم ...ولی تو غصه نخور،جورش میکنم...هر چند که میدونم اون قبول نمیکنه اما کم کم جورش میکنم!!!


رفیعی کنار تشک عزیز رو دو زانو نشست و گفت:
-حاج خانم ،شکر خدا حالتون بهتر شده...نمیدونید این مریم خانم چی کشید تا شما دوباره روبراه بشید...
به نایلونهایی که به صف جلو در چیده شده بود نگاه کردم و گفتم:
-اقای رفیعی چرا انقدر زحمت کشیدید؟
-رفیعی از حالت دو زانو خارج شد و گفت:
-قابل حاج خانم رو نداره...
عزیز تشکری کرد و گفت:
-من امروز فهمیدم شما هزینه ها رو دادید...انشاا... همانطور که هوای مریم رو دارید بچه هاتونم هوای شما رو داشته باشن...
از زرنگی عزیز تو دلم گفتم||اهان!!!الان خواستی با این حرفت هم تشکر کنی هم بهش حالی کنی که تو زن و بچه داری ؟!!!||
رفیعی سرخ و سفید شد و گفت:
- مریم خانم لایق بهترینهاست...خوشحالی مریم خانم خوشحالی بنده است!!!
از اینکه رفیعی سعی میکرد خودش رو تو دل یکی که هم سن خودشه جا کنه لبخند پر رنگی زدم و تو دلم گفتم||اقا شرمندتم‌،ولی چی میشد رفیعی به جای من خاطر خواه عزیز میشد؟؟؟||


عزیز نگاهی به نایلونهای جلوی در کرد و گفت:
-گلوش بدجور گیره!!!ببین چجوری به عیادت اومده!!!
دست به کمر شدم و گفتم:
-بــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــه خانم...مریم خانم رو دست کم نگیر ...اشاره کنم واسم جونشم میده‌،چهارتا کمپوت و ابمیوه که چیزی نیست!!!
با صدای گوشیم منتظر نق نقهای عزیز نشدم و به سمت گوشیم دویدم...با دیدن شماره معین به سمت عزیز برگشتم و گفتم:
-هیس...هیس...اقای سزاواره!!!
معین سلامی داد و گفت:
-خوبی؟عزیزت خوبه؟
تشکری کردم و گفتم:
-بله خوبه...خداروشکر داره روبراه میشه...
معین با کسی به غیر از من صحبت کرد و گفت:
-سیاوش سلام میرسونه و میگه بهت خبر بدم که با پدرام سه تایی ساعت هفت و هشت واسه عیادت میایم...البته اگه مزاحم نیستیم!!!
به عزیز چشمکی زدم و گفتم:
-مراحمین...تشریف بیارین ...خوشحال میشیم....


پدرام استکان چایش رو برداشت و به عزیز گفت:
-مادر من که از خدامه زن بگیرم اما کی به من زن میده؟مخصوصا که تو این تهران غریبم هستم!!!
عزیز به معین نگاه کرد و گفت:
-شما چرا زن نمیگیری؟شما که اینجا غریب نیستید!!!
معین خندید و گفت:
-مادر در راستای حرف پدرام عرض کنم سر نخواستن ما دعواست!!!
با حرف معین همگی به زیر خنده زدیم ...پدرام که معلوم بود از بحث پیش اومده خیلی راضیه با خنده گفت:
-مادر، من چند سال پیش تا مرحله نامزد کردنم جلو رفتم اما خدا خیلی دوستم داشت چون دقیقا روز بله برون دختره پشیمون شد و خبر داد که این وصلت به صلاحمون نیست...
معین چشمکی به من زد و به پدرام گفت:
-خدا تو رو دوست نداشته ببین اون دختره کجا یک کار خیر انجام داده که خدا از دست تو نجاتش داده!!!
با حرف معین ،سیاوش قهقهه ای زد و گفت:
-منم دقیقا به همین موضوع فکر میکردم!!!
عزیز به حرفهای پسرها میخندید و دل به دلشون میداد...
پدرام به عزیز رو کرد و گفت:
-مادر حالا به ما زن نمیدن...شما چرا مریم رو شوهر نمیدید؟
از سوال نسنجیده پدرام حرصم گرفت و به عزیز چشم دوختم...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی