فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم  قسمت هشتاد و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هشتاد و چهارم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol


عزیز نگاهی به من کرد و گفت:
-کدوم مادری که دلش خوشبختی و عاقبت بخیری بچه اش رو نخواد؟!!!خب چی بگم ؟!!!مریم از سن خیلی پایین کار کرده و پول در اورده ،انقدر خودش رو درگیر زندگی کرد که خودش رو به کل فراموش کرد،تا یک زمانی خواستگار داشت یعنی اون زمان که سنش پایین تر بود اما از یک جایی به بعد دیگه خواستگاری واسش نیومد...بچه ام پاسوز ما شد!!!
جو بدی بود...همه سرشون پایین بود تا خجالت زدگی عزیزم رو نبینن...پدرام سریع به صورتم نگاه کرد و گفت:
-اِ پس مریمم از خودمونه....پس سر نخواستن مریمم دعواست!!!
با حرف پدرام همگی به زیر خنده زدیم ...معین نگاهش رو سری از چشمهام دزدید و به عزیزم چشم دوخت...
عزیز نگاهی به سیاوش کرد و گفت:
-من یک گلایه از شما دارم...
سیاوش به من نگاه کرد و به عزیزم گفت:
-از من؟جانم بفرمایید...
سریع دست عزیز رو گرفتم و گفتم:
-عزیــــــــــــــــــــــز،شما به من قول دادی...
سیاوش بهم اخم کرد و گفت:
-مریم اجازه بده حرفشون رو بزنن...
با دلخوری به عزیز چشم دوختم تا از حرفش پشیمون بشه...
عزیز سری تکان داد و گفت:
-نگم بهتره...
سیاوش اخمش رو غلیظ تر کرد و دیگه اصرار نکرد...
میدونستم گلایه عزیز چیه اون میخواست از سیاوش گلایه کنه که چرا پای رفیعی رو به زندگی من باز کرده....


چشمهام رو باز کردم و به عزیز که تو خواب عمیق بود خیره شدم...حوصله بلند شدن نداشتم...پاهام رو به زیر پتوی عزیز بردم تا گرمتر بشم...
گوشی رو از بالای سر برداشتم تا ساعت رو نگاه کنم...با دیدن عکس پاکت نامه چشمهام رو بستم و تو دلم گفتم||ای خدا میشه 7575نباشه و معین باشه؟؟؟!!!||
با یک بسم ا... پیامک رو باز کردم||سلام...صبحت بخیر،امروز حس و حالم خوب نیست،این هوای ابری با یک چای تازه دم شاعرانه میشه...تو که نیستی طبقه دوم شرکت .....||
با تعجب پیامک رو به پایین زدم اما باقیش رو پیدا نکردم...تو دلم گفتم||مگه من پیشگویی بلدم که باقی نوشته ها رو حدس بزنم؟خب عین ادم بنویس وقتی من نیستم طبقه بالا چه مرگش میشه؟؟؟!!!||
پیامک رو چند بار خوندم و هر بار جای نقطه چین تهش یک چیزی گذاشتم...
-تو که نیستی طبقه دوم شرکت ||سوت و کوره||
- -تو که نیستی طبقه دوم شرکت ||بی روحه||
از اینکه نمیتونستم حرفش رو پیش بینی کنم عصبی شدم و پتو رو به روی سرم کشیدم...تو دلم گفتم||نامرد!!!یک روزی، چنان تو خماری بزارمت که حالت جا بیاد!!!||


((معین))
از نبود مریم حسابی کلافه بودم ...مرتبا بین طبقه ها بالا و پایین میشدم...از پشت پنجره به وزش باد پاییزی خیره شدم و تو دلم گفتم||کجایی؟بیا دیگه...عزیرت مگه روبراه نشده؟خب دل بکن و بیا...||
سیاوش با خودکار تو دستش به شونه ام زد و گفت:
-یک هفته است از زیر پروژه در میری،فکر میکنی حالیم نیست جای خودت پدرام رو میفرستی؟
به پنجره تکیه دادم و گفتم:
-چه فرقی میکنه که اوامر شما توسط بنده به سایرین ابلاغ بشه یا پدرام ؟
سیاوش از جواب دندونشکنم لبخند کجکی زد و گفت:
-اهان...پس دو دره کردن رو دوست داری؟بیچاره پدرام، یک تنه همه کارها رو میکنه و جیکش در نمیاد...
به سمت پنجره چرخیدم و اروم گفتم:
-بیچاره من...نه پدرام!!!
سیاوش سریع گفت:
-چی گفتی؟
به سمت فلاسک نقره ای گوشه اتاق رفتم و گفتم:
-هیچی...چای کیسه ای میخوری؟
سیاوش اره ای گفت و سرش رو تو نقشه زیر دستش کرد!!!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت هشتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی