فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و شش

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و شش

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

از حرف مریم قهقهه ای زدم و گفتم:
-بی انصاف نباش...دیگه همه میدونن تیم ما تو حاشیه است...تا این حاشیه ها تموم نشه ما بالا بیا نیستیم...اما با همه این حرفها شما عین همیشه تو زور چپونی گل میزنید...در ضمن تمام بازیهای سخت شما مونده...دیگه بردن دوتا تیم (...........)و(...........) شاهکار نیست...ولی ما از اول فصل داریم با تیمهای قدر لیگ بازی میکنیم...بله مریم خانم بعد از هر سختی، اسانی تو راهه...!!!
مریم دست به سینه شد و گفت:
-اقای شریف شما چرا اینطوری هستید؟...چرا حرفهای اول فصل با حرفهای وسط فصل و اخر فصلتون از زمین تا زیر زمین باهم فرق میکنه؟؟؟اول فصل خفمون کردید بس که گفتید استقلال این فصل جمع ستاره هاست و این فصل همه تیم ها رو درو میکنیم و جلو میریم پس چی شد؟!!!
از بلبل زبونیش و قیافه با نمکش لبخند کشداری زدم و گفتم:
-انشاا... نیم فصل دوم ...نیم فصل دوم بشین و ببین چی میشیم...ببین مریم نمیخوام تعصب رو قاطی منطق بکنم...من میدونم که نتیجه هامون چنگی به دل نمیزنه اما میدونم زود به روزهای اوج خودمون برمیگردیم...اون وقته که قیافه های شما دیدن داره...میدونم که میدونی منظورم از روزهای اوج چه روزهاییه!!!
مریم ||امــــــــــــــــــــیدوارم ||کشداری گفت و به ابدارخونه رفت!!!!


((مریم))
چادرِ عزیز رو به روی سرش انداختم و کمکش کردم تا راه بره...
رفیعی گوشه چادر عزیز رو بالا گرفت و گفت:
-این دکتره نه ماه فرانسه است سه ماه ایران...اصلا وقت ازاد ما بین مریضهاش پیدا نمیشد،بزور و با پارتی بازی واسه حاج خانم وقت گرفتم...
عزیز رو به روی صندلی عقب نشوندم و خودم به جلو رفتم...
به عزیز نگاه کردم و گفتم:
-به دکتر همه حالت ها و دردهات رو بگو...بهش بگو صبحها قفسه سینت درد میگیره...
عزیز باشه ای گفت و با اخم به خیابون چشم دوخت...
به رفیعی اشاره کردم تا شیشه رو واسش پایین بکشه...میدونستم از اینکه با رفیعی به مطب میره معذبه...
رفیعی از تو آینه به عزیز نگاه کرد و گفت:
-حاج خانم من شب جمعه خدمت میرسم واسه خواستگاری ...ببخشید یکدفعه ای حرفش رو وسط کشیدم ،ببین حاج خانم درسته من از مریم خیلی بزرگترم اما سن که ملاک نیست هست؟تجربه ای که من دارم به همه چیز می ارزه...من با مریم جوان میشم،من به مریم قول دادم پا به پاش جوانی کنم...من سرم بره قولم نمیره...این رو مریم جان خوب میدونه...
تو دلم گفتم||بابا حالا مریم خانم نمیگی اون جان اولشم نگو!!!مریم جان مریم جانت چیه این وسط؟؟؟||
نمیتونستم عزیز رو ببینم اما میدونستم حسابی عصبانیه...
رفیعی از سکوت عزیز استفاده کرد و بهم گفت:
-ساعتش رو خودت مشخص کن...
تو دلم گفتم||مریـــــــــــــــــــــــــم قانعت کرد؟؟؟چطوری؟!!!||
جرات نداشتم از عزیز حرف بکشم...میترسیدم جلو رفیعی تو پرم بزنه...تا مطب دکتر هیچ حرفی نزدم تا خشم عزیزم فروکش کنه...تو دلم گفتم||خودت رو واسه خونه اماده کن...خودت رو واسه حرفهای کمر شکن اماده کن...همون حرفهایی که ریشه هر دختری رو میسوزونه !!!||


عزیز چادرش رو مچاله کرد و به گوشه اتاق پرت کرد...
سریع کنار تلفن رو دو زانو نشستم و گفتم:
-قلــــــــــــــــــــــــــبت!!!ندیدی دکتر چی گفت؟گفت استرس...عصبانیت...هیجان واست سمه!!!عزیز به جون مرتضی اگه اینبار یک چیزیت بشه خودم رو از این زندگی خلاص میکنم...
عزیز شلوار گلدارش رو از جورابهای زخیمش بیرون کشید و گفت:
اِ اِ اِ چرا وقتی گفت ساعتش رو خودت مشخص کن چیزی نگفتی؟؟؟چرا نگفتی خفه شو؟!!!
دکمه های مانتوم رو یک دستی باز کردم و گفتم:
-عزیز دیدی دکتره چه مطبی داشت؟چقدر خوش خنده بود...معلوم بود خیلی بارشه!!!
عزیز اخمی کرد و گفت:
-من چی میگم تو چی میگی...پاشو پاشو تشکم رو پهن کن خوابم گرفته!!!
از اینکه بحث به طور کل عوض شد تو دلم ||آخ جــــــــــــــــــــونی !|| گفتم و به سمت اتاق راه افتادم!!!
عزیز با اخم نگاهم میکرد،تو دلم گفتم||پیش بینیم اشتباه از اب در اومد چرا حرفهای ریشه سوز نمیزنی؟؟؟!!!||
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و شش نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی