فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم  قسمت هشتاد و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و هفتم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol


((معین))
پدرام کمر راست کرد و گفت:
-نه بابا ،سیاوش ما تو این افقش زاییدم ،دیگه پروژه جدید نگیری که گیرپاژ میکنیم!!!
از حرف پدرام لبخندی زدم و واسه اینکه حرصش رو در بیارم با نیش باز گفتم:
-بده همزمان دو تا کار رو جلو ببریم؟؟؟
پدرام با قیافه حق به جانب گفت:
-بله واسه شما که بد نمیشه...شما که خودت رو خوب راحت کردی وسط این همه کار فقط بابای من بدبخت در میاد...
سیاوش خنده ای کرد و گفت:
-نه دیگه ،اگه قرار باشه اونم همزمان جلو ببریم ،اقا معین باید دست از بالا و پایین شدن بین این طبقه ها برداره و دل به کار بده!!!
پدرام قهقهه ای زد و گفت:
||ایـــــــــــــــــــــــــــــــــول||جدیدا عین یو یو شده...هی پایین ...هی بالا!!!
از اینکه سوژه دستشون شده بودم حال خوشی نداشتم...با اخم به پدرام نگاه کردم تا صداش رو پایین بیاره...
تو دلم گفتم||سیاوش تو چیزی فهمیدی؟؟؟پس چرا کاری نمیکنی؟؟؟چرا اب پاکی رو به دستم نمیریزی؟؟؟چرا خودخواه نمیشی و نمیگی مریم مال توئه!!!||


سیاوش کیفش رو بست و گفت:
-شمــــــــــــــــــــــــــــــــــا نمیای؟
شما رو غلیظ و با کنایه گفت!!!
نقشه جلو دستم رو لوله کردم و گفتم:
-پدرام میاد دیگه!!!پدرام مگه نمیری؟
پدرام کتش رو پوشید و گفت:
-من موندم چرا بالای قرار داد اسم معین رو بزرگ نوشتید!!!خدایی اسم معین باید تو پاورقی صفحه اخر نوشته میشد!!!
سیاوش از حرف پدرام خوشش اومد و مشتش رو محکم به مشت پدرام کوبید و گفت:
-حیف نمیشه تو قرار داد دست ببرم،وگرنه جای اسمش شکل یک گلابی میکشیدم!!!
خنده بلندی کردم و گفتم:
-ترجیح میدم سکوت کنم !!!سکوت من پر از حرف است...


اروم اروم پله ها رو بالا رفتم تا ببینم مریم تو تنهایی و سکوت طبقه بالا چیکار میکنه...
پشت در شرکت ایستادم و اروم در رو به جلو هول دادم...با شنیدن اهنگ||نگار||با صدای مریم ،داخل نشدم و چشمهام رو بستم...از صدای دخترونه اش و ناواردیش به زیر و بم های اهنگ لبخند زدم و تو دلم گفتم||ای جانم...چه صدایی...الحق که عاشق همه این خصلتهای بکر و دخترونه ات شدم!!!||
یک جاهایی از اهنگ رو غلط و اشتباه میخوند ،زیر لب درستش رو زمزمه کردم و به داخل رفتم...مریم سریع از رو صندلیش بلند شد و گفت:
-مگه شما باهاشون نرفتید؟
تو دلم گفتم||چرا اینجا موندن من خاری شده تو چشم همه شما؟؟؟!!!||
اخم کردم و گفتم:
-باید میرفتم؟
مریم نمیدونمی گفت و رو صندلیش نشست...
به پشت سیستم رفتم و گفتم:
-به به...چه همه اهنگ!!!(نگار )رو گوش میدی یا میخونی؟صداتم بدک نیست...
مریم با خجالت زدگی گفت:
-مگه صدام میومد؟
واسه اینکه سر به سرش بزارم با لحن جدی گفتم:
- اصلا واسه این بالا اومدم که لایو گوش بدم...از اون پایین زیاد متوجه نمیشدم...
مریم با چشمهای درشت شده نگاهم کرد ولی چیزی نگفت...
لیست اهنگهاش رو با موس بالا و پایین کردم و گفتم:
-‌شوخی کردم...از پاگرد که بالا میومدم صدات رو شنیدم...خوب میخونی...اما غلط و غلوط میخونی!!!
مریم لبخند زد و گفت:
-کامل حفظ نیستم!!!
به چشمهاش نگاه کردم و گفتم:
-میشه دوباره بخونی؟؟؟
مریم با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-اگه بگم نه نمیتونم ناراحت میشید؟
تو دلم گفتم‌||‌مگه ناراحتی من واست مهمه؟!!!||
اروم گفتم:
-نه...نمیشم!!!
-یو اس بی رو از تو جیبم بیرون اوردم و گفتم:
-‌یک فولدر به اسم خودت واسم باز کن و همه اهنگهایی که دوست داری واسم بریز...میخوام ببینم مریم خانم چه اهنگهایی رو گوش میده!!!
مریم چشمی گفت و نگاهش رو ازم گرفت...
خیلی زود حرفهامون تموم شد...نمیدونستم به چه بهونه ای بیشتر بمونم...مریم منتظر بود تا موس رو بهش پس بدم تا باقی کارهاش رو بکنه...
موس رو به سمتش هول دادم و گفتم:
-انگار بهتره منم برم سر پروژه...مگه نه‌؟
مریم نگاهم کرد و گفت:
-یک چیزی بگم؟
به دیوار پشت سرش تکیه دادم و گفتم:
-دو چیز بگو!!!
مریم با صندلیش به سمتم چرخید و گفت:
-من همیشه فکر میکردم اقای شریف مسائل شرکت و کار رو با رفاقت قاطی نمیکنه...اما الان فهمیدم اشتباه فکر میکردم...اقای شریف اصلا به شما سخت نمیگیره ...
با حرف مریم تو فکر رفتم و گفتم:
-اره...راست میگی...تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم...سیاوش عین سابق سلطه جو نیست ...شاید فهمیده زور نتیجه عکس میده!!!
مریم چشمهای خسته اش رو باز و بسته کرد و گفت‌:
-اره...دیگه عین سابق زورگو نیست!!!
‌تو دلم گفتم||به نظرت این الان خوبه یا بد؟؟؟منم به این سیاوش عادت ندارم!!!||

ادامہ دارد....



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی