فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و هشتم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol


((سیاوش))
پدرام سوتی کشید و گفت:
-اونجا رو ببین جناب معاون تشریف اوردن!!!
تو دلم گفتم||نیم ساعت هم نیم ساعته واسه تنها شدن!!!||
معین خوشحال و خندان سلام کرد و گفت:
-اقا ما هم اومدیدم...خب کجا رو گند زدید و منتظر من بودید؟؟؟!!!
پدرام اوهویی کرد و گفت:
-اونی که گند میزنه تویی...خداروشکر تا الان گندی توسط من زده نشده یعنی جایی که پدرام امیری پای کار باشه محال گندی زدی بشه!!!
همزمان با معین ||هویـــــــــــــــــــــــــی|| واسه از خودشیفتگی پدرام کشیدم و گفتم:
-بابا پدرام امیـــــــــــــــــــــری !!!بابا شاگرد اول دانشکده مهندسی...
معین لپ پدرام رو کشید و گفت:
-نه خوشم میاد روت کم نمیشه، پدرام امیری کیلو چنده؟‌اقا فکر کرده ما سوتی پارسالش رو یادمون میره...سیاوش یادته ؟این اقا یک تنه شرکت رو تا استانه ورشکستگی جلو برد...خدایی طرف قراردادمون ادم بود که از اون گند به اون بزرگی چشم پوشی کرد وگرنه الان همه با قاشق مشغول تونل کندن واسه فرار از زندان بودیم!!!
از حرف معین به لبه میز تکیه دادم وگفتم:
-موقعی که واسه معذرت خواهی پیش حشمتی رفتم...بابای حشمتی به پسرش گفت||این یکی از همون سه کله پوکهاست؟؟؟؟؟؟!!!!!||
با حرف من، پدرام و معین عین تی ان تی منفجر شدن و به زیر خنده زدن... با صدای خنده های اغراق امیزمون کل کارگرها دست از کار کشیدن و به ما نگاه کردن!!!


با صدای پی ام هایی که واسه پدرام میومد ،اروم طوری که خودش متوجه نشه به معین چشمک زدم یعنی||داداشمون رو دریاب!!!||
معین چشمهاش رو به نشونه فهمیدن باز و بسته کرد ...
با زنگ خوردن گوشی پدرام کمر راست کردم و گفتم:
-نه...انگار به ما نیومده یک دفعه سه تایی کار کنیم...به پدرام رو کردم و گفتم:
-برو...برو پشت اون کیسه های سیمان حرف بزن...اونجا خوبم انتن میده،من و معین حواسمون هست کسی مزاحم خلوتتون نشه!!!
معین که سرش بدجور واسه سوژه کردن پدرام درد میکرد رو به من گفت:
- این همونی نبود که جلوی مادر مریم، ننه من غریبم بازی در میاورد؟این غریبه؟من معتقدم دلیل تنهایی من و تو همینه...این به تنهایی کل نیمه های گمشده پسرهای تهران رو درو کرده و واسه خودش برداشته!!!
پدرام سری تکان داد و با یک لبخند محو به پشت کیسه های سیمان رفت...
از فلاسک چای ریختم و گفتم:
-نگفتی پروژه جدید رو بگیرم یا نه؟
معین رو صندلی نشست و گفت:
-نمیدونم...خودت چی میگی؟
فنجون چای رو به سمتش هول دادم و گفتم:
-ما سه نفری از پسش برمیایم...میگیرم!!!
تو دلم گفتم|| ما سه نفر از پس همه چی بر میایم!!!به قول بابای حشمتی( سه کله پوکها)!!!||


((مریم))
تونیک کالباسی رنگم رو با شال بنفش ست کردم و رژ لب کمرنگی زدم تا زیادم ارایشم مشخص نباشه...
از جلو عزیز رد شدم و به اشپزخونه رفتم...عزیز با صدای بلند گفت:
-پس کو دامنت؟؟؟
با تعجب جلو رفتم و گفتم:
-وا عزیز این لباس شبیه مانتویه...دیگه دامن نمیخواد...
عزیز به شلوارم نگاه کرد و گفت:
-شلوارت تنگه...برو عوضش کن...لابد میخوای با این سر و ریخت ازش پذیرایی کنی...اره؟
میدونستم از دنده لج بلند شده...شالم رو جلو کشیدم و با گوشه شال، رژم رو پاک کردم و گفتم:
-بیا عزیز ،من که ارایش نداشتم اما همین رژم پاک میکنم تا باز آمپرت بالا نره!!!به ما نیومده یک شب واسه دل خودمون باشیم...
عزیز گوشه تونیکم رو گرفت و گفت:
-‌رنگش خیلی روشنه...برو مانتو تنت کن...شال هم خوب نیست...روسری سرت کن...روسری ساتن سرت نکنیا ،اون همش لیز میخوره و تا فرق سرت پایین میاد...
تو دلم گفتم||‌یک کلام بگو وقتی اومد در رو باز نکن چرا به تیپ ساده من گیر میدی؟؟؟!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی