فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و نهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و نهم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

رفیعی روبروی عزیز نشست و گفت:
-‌هوا داره سرد میشه...الانم بارون یک نم ریز زد ولی زود بند اومد...
از تو اشپزخونه سبد گل بزرگش رو به عزیز نشون دادم و گفتم:
-چقدر گل مریم!!!ممنونم اقای رفیعی...
رفیعی رو زمین جا به جا شد و گفت:
-‌ناقابله...
از تو اشپزخونه با دو انگشت ابروهام رو بالا کشیدم و به عزیز اشاره کردم اخمهاش رو باز کنه...عزیز پشت چشمی نازک کرد و اشاره کرد چای رو زودتر ببرم!!!
سینی رو جلو رفیعی گرفتم و تو دلم گفتم||جان مادرت امشب مریم خانم صدام بزن...امشب تو چشمهام خیره نشو...امشب اقا باش...اقا!!!||
رفیعی استکان چایش رو برداشت و گفت:
-‌چه خبرا؟از پروژه بی زبون من چه خبر؟؟؟
کنار عزیز نشستم و گفتم:
-چی بگم؟من هر روز شاهد رفت و امدنشون به سر پروژه ام!!!
رفیعی در قندون رو برداشت و گفت:
-به نظرت من نتیجه اعتمادم رو از شریف و گروهش میگیرم؟یا اینکه از الان فاتحه افق رو بخونم؟؟؟
میدونستم منتظر یک حرف منفی از طرف منه تا کله پاچه بچه ها رو بار بزاره!!!
خیلی قاطع و جدی گفتم:
-من مطمئنم شما بدون تحقیق کاری رو انجام نمیدید،من زیاد در جریان کارهاشون نیستم اما میدونم شرکتمون یک شرکت مطرحه!!!
تو دلم گفتم||مریمی شرکتمون رو خوب اومدی...هر کی ندونه فکر میکنه پستت از ریاست اونجا هم بالاتره!!!||
رفیعی از حرف من تو فکر رفت و گفت:
-شوخی کردم...من کار رو به کاردانش سپردم...
تو دلم گفتم||تو که راست میگی!!!مگه من با تو شوخی دارم؟؟؟دفعه اخرت باشه بدشون رو میگی...من ادم نون به نرخ روز خور نیستم!!!||


عزیز چادرش رو جلو کشید و گفت:
-پس شما میخوای مریم رو از زن و بچه ات مخفی کنی...
رفیعی خیلی جدی گفت:
-درستش همینه...کدوم زنی حاضره شوهرش رو با یکی دیگه شریک بشه...در ضمن حاج خانم من عروس دارم ،داماد دارم...اگه راز این وصلت فاش بشه زندگی همشون بهم میریزه...من حساب زندگیم از بچه هام جداست...من دوتا زندگی رو با هم قاطی نمیکنم ...
عزیز به من نگاه کرد و گفت:
-خودت میدونی ،من که از روز اول گفتم نه...ولی اگه خودت میخوای زن دوم بشی من دیگه هیچی نمیگم...
رفیعی چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-‌فقط مشکل شما زن و بچه هام هستن؟
عزیز سری به نشونه|| نخیر ||تکان داد و گفت:
-‌هم زن و بچه ،هم سن و سال ...مریم هنوز خیلی جوانه ...شما جای باباشی...تو رو خدا ،شما اگه جای من بودی دخترت رو به کسی عین خودت میدادی؟
رفیعی تو فکر رفت و گفت:
-‌اگه اینده دخترم رو تضمین میکرد اره ،میدادم!!!
عزیز نمیدونمی گفت و جواب قطعی رو به من واگذار کرد...
برای اینکه غرور عزیزم بیشتر خرد نشه به رفیعی گفتم:
-یک هفته فرصت میخوام تا فکرام رو بکنم...
رفیعی کتش رو برداشت و گفت:
-باشه...من میدونم تو دختر عاقلی هستی و بهترین تصمیم رو میگیری...پس جواب با شما...فقط یک چیزی به حاج خانم بگم تا خیالش راحت بشه...حاج خانم اگه مریم جان من رو بپذیره کل دنیا رو به زیر پاهاش میریزم و خوشبختش میکنم...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتاد و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی