فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol


((معین))
پدارم کنارم نشست و گفت:
-از این جلسات سوری متنفرم...سیاوش با این جلسات خودش رو گول میزنه...یکی نیست بهش بگه تو که کار خودت رو میکنی پس این جلسه نظر خواهی چیه؟!!
سیاوش به صندلیش تکیه داد و گفت:
-خب ،دوستان نظرتون چیه ؟شما میتونید همزمان رو دو تا کار متمرکز باشید یا نه؟
جلیلی خودش رو جلو کشید و گفت:
-سیاوش باید تقسیم کار بکنی...دو گروه باشیم بهتره...یک گروه سر افق...یک گروه سر پروژه جدید...
سیاوش تو فکر رفت و گفت:
-من مخالفم...من میخوام از تجربیات همه رو دو تا کار استفاده کنم...نمیخوام خودم و کارم رو محدود کنم...میدونم تمرکز کردن رو هر دوش خیلی سخته اما اینم در نظر بگیرید که رقیبان ما منتظر تو دست گرفتن همچین فرصتهای طلایی هستند...ولی من نظر تک تکتون واسم با ارزشه ...اگه شماها مخالف باشید پروژه جدید رو رد میکنم...
همه بچه ها به هم نگاه کردن و نگاهشون رنگ بلاتکلیفی داشت...
به سیاوش نگاه کردم و گفتم:
-من قبلا موافقتم رو اعلام کردم...اقایونی که موافقن دستا بالا...
جلیلی و کریمی همزمان دستشون رو بالا بردن...پدرام نفس عمیقی کشید و دستش رو بالا برد...باقی بچه ها هم موافقتشون رو اعلام کردن ...
سیاوش خوشحال و خندان به ما نگاه کرد و گفت:
-حالا که همه موافقید باید بگم ،پشت این پروژه جدید دو تا شرکت مطرح نشسته بودن و من به هیچ وجه دلم نمیخواست موقعیت به این خوبی از چنگمون بپره...خوشحالم که همکارانی چون شما دارم...پس واسه قدردانی، همگی امشب شام مهمون من...


سیاوش کنار میز مریم ایستاد و گفت:
-امشب همه بچه ها شام مهمون منن،تو هم اگه دوست داری بیا...
مریم تشکری کرد و گفت:
-نه...عزیزم تو خونه...
سریع تو حرفش پریدم و گفتم:
-دو ،سه ساعت که چیزی نمیشه...بیا خوش میگذره...
مریم نگاهم کرد و گفت:
-نه...ممنون ،صبح تا غروب اینجام و رسیدگیم بهش خیلی کمه...
تو دلم گفتم||سیاوش تو یک چیزی بگو...جان من تو یک تعارف درست و حسابی بزن!!!||
سیاوش به اتاقش رفت و گفت:
-یک امشب رو به خانم صاحبخونه بسپرش...همه هستن و تو هم باید باشی...
تو دلم گفتم||دیدی چی گفت ؟گفت تو هم باید باشی...دیگه نه نیار...جون معین نه نیار !!!||
مریم به من نگاه کرد و گفت:
-کجا باید بیام؟
به سیاوش نگاه کردم و گفتم:
-میریم ||شام مهتاب||؟
سیاوش تو فکر رفت و گفت:
-نه...||دلنوازان ||بهتره...
به مریم نگاه کردم و گفتم:
- میام دنبالت ...سیاوش کلا جاهای بکر رو دوست داره ،جاهایی که زیر پوشش جی پی اس نباشه!!!
سیاوش به زیر خنده زد و گفت:
-من این جاها رو پیدا میکنم یا تو؟
لبخندم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-من حکم تِستر رو واسه تو دارم...
مریم لبخندی زد و گفت:
-معلومه جای قشنگیه...چون قبلا تست شده...


((مریم))
با صدای زنگ گوشیم ،عزیز رو بوسیدم و گفتم:
-عزیز میخوای اصلا نرم؟به خدا اگه بگی نرو ناراحت نمیشم...
عزیز خودش رو کمی جلو کشید و گفت:
-نه،برو مگه نگفتی اقای سزاوار و اقای شریف اصرار داشتن تو هم باشی؟پس برو منم این سریال رو میبینم و میخوابم...
دوباره سرش رو بوسیدم و گفتم:
-زود میام...به خانم صاحبخونه سپردم بهت سر بزنه...
عزیز گوشه مانتوم رو گرفت و گفت:
-مریم گفتی رفیعی نیست؟
کنارش رو دو زانو نشستم و گفتم:
-به خدا رفیعی نیست،اصلا این مهمونی واسه یک کار دیگه است...ربطی به اون نداره...
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت:
-باشه برو...مراقب خودت باش...یکمم شالت رو بکش جلو...چه خبره مگه؟عروسی ننه ات که نیست...
شالم رو جلو کشیدم و گفتم:
-عزیز هنوز که بیرون نرفتم...بزار پام به بیرون برسه،چشم جلو میکشم!!!

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی