فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و یکم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

معین به مخاطب پشت تلفن گفت:
-بابا بزار یکسال از دو بیتی که گفتی بگذره بعد حرفت رو نقض کن!!!اخه مَردَم انقدر سست عنــــــــــــصـــــــــــر؟؟؟!!!چی بگم ؟بیارش دیگه!!!
معین گوشی رو قطع کرد و گفت:
-جلیلی بود...میگه میتونم یکی از دوستانم رو بیارم؟!!!منظور از دوست، مخاطب خاصه!!!
لبهام رو از تو جویدم که خنده ام نگیره...
معین نگاهم کرد و گفت:
-رفیقمون همین چند ماه پیش از دست زنش خلاص شد،ولی انگار درس عبرت نگرفته...صبر کن برسیم چنان حالی ازش بگیرم که امشب مخاطب خاصش به مخاطب عام تبدیل بشه!!!
از شیطنت تو کلامش چشمهام رو بستم و گفتم:
-نه،گناه داره...اذیتش نکنید!!!
معین نگاهم کرد و گفت:
-بابا من گناه دارم که هنوز با این سن و سال هیچ دختری دور و برم نیست!!!
چشمهام رو به روبرو دوختم و گفتم:
-پس حسودی میکنید!!!
معین ||آره|| غلیظی گفت و به زیر خنده زد...
از اره غلیظش خندیدم و گفتم:
-خب تقصیره خودتونه...چرا ازدواج نمیکنید؟نگید سر نخواستنم دعواست که باور نمیکنم!!!
معین جدی شد و گفت:
-نمیدونم...مریم باورت میشه ، نمیتونم به این موضوع به طور جدی فکر کنم؟؟؟بس که با پدرام و سیاوش دیگران رو مسخره کردیم و خندیدیم تا میخوام بهش به طور اساسی فکر کنم خندم میگیره و کلا منصرف میشم...مریم یک زمانی میرسه که من و سیاوش و پدرام پیمان اُخُوت میبندیم تا سه تایی مجرد بمونیم و زن نگیریم!!!
به سمتش برگشتم و گفتم:
-نه...خیلی ها بودن از این عهد و میثاقها بستن و به زیرش زدن...خودتون رو خسته نکنید،بلاخره یکی پیدا میشه که عهد رو بشکنه!!!
معین ابرویی بالا انداخت و گفت:
-چی میشه من عهد شکنی کنم؟!!!
تو دلم گفتم||شیطـــــــــــــون!!!دلت عشق میخواد؟خب کی مجبورت کرده؟برو جلو!!!||
معین نگاهم کرد و با صدای ارومی گفت:
-مریم من از خودم مطمئنم ،اما از دو نفر مطمئن نیستم...اگه اون دو نفر خیالم رو راحت کنن منم از تنهایی در میام!!!
تو دلم گفتم||‌دو نفر؟؟؟نکنه جدی جدی پیمان بستین که مجرد بمونید و تو از این عهد خسته شدی؟؟؟||


((معین))
تو دلم گفتم||من اگه از تو و سیاوش مطمئن بشم زود به زندگیم سر و سامون میدم...حیف که بلاتکلیفم!!!||
اهنگ رو کمی زیاد کردم و گفتم:
-مریم خانم selection شماست...ببینم سلیقه ات چطوریه!!!
مریم ابرویی بالا انداخت و گفت:
-من ادعایی ندارم...اهنگهایی رو که به دلم بشینه گوش میدم...تعصبی رو خواننده خاص ندارم!!!
ساکت شدم تا ببینم چی پخش میشه...
دعا دعا میکردم تو ترافیک بمونیم و راه باز نشه...تو دلم گفتم||مگه چی میشه یکبارم این راه واسه دل من بسته بشه و من و مریم تو ترافیک بمونیم؟؟؟!!!||
مریم ماشینی رو نشونم داد و گفت:
- اقای سزاوار ماشین عروس...چقدر خوشگل گل زدن!!!بادکنکهاشون رو نگاه کن...
به نیمرخ ذوق زده اش نگاه کردم و گفتم:
-خوش به حالشون...
مریم نگاهم کرد و گفت:
-‌واقعا خوش به حالشون...امشب بهترین شب عمرشونه...خدا کنه زود ترافیک باز بشه تا اینا زودتر برن!!!
تو دلم گفتم||نــــــــــــــــــــــــــــــــه...همچین دعایی نکن...دعا کن راه باز نشه...پس من چی؟اگه پیش بچه ها برسیم دیگه نمیتونم نگاهت کنم...جان معین از این دعاها نکن که اصلا خوشم نمیاد...میخوام امشب خودخواه باشم!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی