فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و چهارم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

نیلو خوشحال و خندان کیفش رو گرفت و گفت:
-ممنون که صبر کردی...به لبهای قرمزش نگاه کردم و گفتم:
-ارایش کردی؟
نیلو لبهاش رو غنچه کرد و گفت:
-نه ،تجدید آرایش کردم!!!
اخمهام رو تو هم کردم و گفتم:
-دختره نخود مغز من رو نیم ساعته یک لنگ پا نگهداشتی که بری ارایش کنی؟تو عقلم داری؟؟؟
نیلو به حالت قهر قدمهاش رو تندتر کرد و از من جلو زد...


جلیلی اروم در گوشم گفت‌:
-سرویس بهداشتی کجاست؟
اروم در گوشش گفتم:
-داداش قید مهلا رو بزن...این کلیه هاش مشکل داره پس چرا انقدر دیر الارم داد؟؟؟دو ساعت پیش باید الارم تخلیه رو میزد!!!
جلیلی از شدت خنده قرمز شد و گفت:
-معین تو رو خدا من رو نخندون ،الان باز به خودش میگیره...
به ته باغ اشاره کردم و گفتم:
-مهلا خانم برو ته باغ سمت چپ...
مهلا به جلیلی نگاه کرد و گفت:
-من میترسم باهام بیا...
دست جلیلی رو گرفتم و گفتم:
-اگه دیدی از کیفش جا مدادی در اورد در برو...
جلیلی با تعجب گفت:
-جا مدادی چیه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-برو...برو...فقط اگه دیدی از کیفش یک کیف دیگه در اورد بدون دهنت سرویسه!!!


مریم بندهای کفشش رو تو جورابش کرد و گفت:
-‌جایی نمیرم...تا ته باغ میرم و برمیگردم...
اروم گفتم:
-ته باغ سمت چپ؟
مریم لبخندش رو سریع جمع و جور کرد و گفت:
-بله...
از رو تخت بلند شدم و گفتم:
-ته باغ تاریکه...باهات میام...
مریم به نشستن دعوتم کرد و گفت:
-نمیترسم...زود برمیگردم...
رو تخت نشستم و گفتم:
-مطمئنی؟اونجا چراغ نداره!!!
مریم مطمئنم کرد و رفت...
تو دلم گفتم||کاش تو هم ترسو بودی ...چرا انقدر با بقیه دخترا فرق داری؟؟؟مریمی، حس میکنم تو تکیه گاه منی ...اره تو تکیه گاه منی...!!!||


پدرام روبراه نبود...تخت رو دور زدم و از پشت سر در گوشش گفتم:
-چته؟...بابا حالمون رو گرفتی!!! اروم در گوشم گفت:
-چرا این مهمونی تموم نمیشه...سفارش شام رو بده بزار زود جمع بشه!!!
سیاوش بهم اشاره کرد||پدرام چشه؟!!!||واسه اینکه خیالش رو راحت کنم سرم رو به نشونه ||هیچی ||تکان دادم و به سراغ سفارش دادن غذا رفتم...


شقایق کنار ماشین سیاوش ایستاد و گفت:
-شب تقریبا خوبی بود...اما میزبانی خوبی ندیدم...
سیاوش قیافه ای گرفت و گفت‌:
-دفعه بعد جبران میکنم....
پدرام با پاهاش سنگریزهای جلو پاش رو جا به جا کرد و گفت:
-شقایق با من میای؟
شقایق نگاهی به سیاوش کرد و گفت:
-من رو میرسونی؟
سیاوش نگاهی به مریم کرد و گفت:
-‌من باید مریم رو برسونم...
تو دلم گفتم||چی؟مریم رو من میرسونم...مگه با من نیومد؟‌پس خودمم میرسونمش!!!||
مریم به من نگاه کرد ‌ولی چیزی نگفت...
نگاهش پر حرف بود...تو دلم گفتم||یک کلام بگو با من میای...بابا الان وقت سکوت کردن نیست...بدو دست دست نکن!!!||
نیلو کنارم ایستاد و گفت:
-من و شقایق با معین میریم...نه شقایق؟
به پدرام که عین لبو قرمز شده بود نگاه کردم ... حس کردم یک تیکه پازل دست پدرامه...نگاه های تب دارش به شقایق واسم اشنا بود...فردین بازیم گل کرد و بدون اینکه به نتیجه حرفم فکر کنم با تردید گفتم‌:
پدرام میخوای یک کاری کن...میخوای تو شقایق رو برسون...منم نیلوفر خانم رو میرسونم...
سیاوش|| حلـــــــــــــــــــــــه||بلندی گفت و به سمت ماشینش راه افتاد...
مریم نگاهی به نیلو که با دمش گردو میشکست کرد و اروم گفت:
-شبتون بخیر...
از اینکه نگاهم نکرد و شب بخیر مخصوص بهم نداد دستهام رو مشت کردم و تو دلم گفتم||مریم ،پدرام رفیقمه...از من نخواه امشب خودخواه بشم و تنهاش بزارم...یک امشب باید با دل پدرام کوتاه بیام ،من میفهمم اون چه حالی داره...برو خانم گل اما بدون امشب تو ادم بی معرفته بودی!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی