فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و ششم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و ششم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol

((مریم))
عزیز رو بوسیدم و گفتم:
-عزیز گریه نکن...ما مدیون رفیعی شدیم...یادت نره پول بیمارستانت رو بهش بدهکاریم...اصلا گور بابای بدهکاری...من بهش علاقه دارم...مرد خوبیه...عزیز اون احترام من رو نگه میداره ،اون دوستم داره...
عزیز اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
-‌مریم اون عقدت نمیکنه...به خاک اقات عقدت نمیکنه...
چشمهام رو درشت کردم و گفتم:
-غلط میکنه...مگه دست خودشه؟باید عقدم کنه...تو نگران نباش...
عزیز با پایین پیرهنش اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
-ای بر پدر هر چی بی پولیه لعنت که باید دختر دسته گلم رو دو دستی تقدیم یک پ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
اِ عزیز دیگه قرار نشد به دامادت حرف بد بزنی...کوتاه بیا...واسه خاطر من کوتاه بیا...


معین سلام بلندی داد و گفت:
-چرا پنجره ها رو بستید؟داره بارون میاد...به به عجب بارونی...ای خدا مردیم از این الودگی ...دمت گرم به موقع بارون رو فرستادی...
به پشت پنجره رفتم و گفتم:
-عجب بارونی...
معین بهم نگاه کرد و گفت:
-هوا هوای هجده نفرست!!!
تو دلم گفتم||بی مزه...این هوا هوای دو نفرست!!!||
سیاوش لیوان به دست جلوی پنجره اومد و گفت:
-معین یک زنگ به پدرام بزن بگو همین الان برگرده...
معین اخم کرد و گفت:
-بزار مخش یکم خیس بخوره شاید نتیجه گرفتیم...
سیاوش چایش رو مزه مزه کرد و گفت:
-‌زنـــــــــــــــــگ بزن!!!
معین به من نگاه کرد و گفت:
-‌زنگ بزنم پرو نمیشه؟؟؟
لبخندم رو مخفی کردم و گفتم:
-نه...پرو نمیشه...
معین به سیاوش نگاه کرد و گفت:
-وقتی مریم خانم بگه زنگ بزن ،نمیتونم نه بگم...چشم الان زنگ میزنم...
سیاوش نگاهی بهم انداخت و خندید...
تو دلم گفتم||باز جو گیر نشو...معاونت کم داره به من چه مربوطه؟؟؟!!!||



رفیعی دستم رو گرفت و گفت:
-میگن موقع خطبه عقد هر دعایی کنی دعات براورده میشه...میخوای چه دعایی کنی؟
به چشمهای پر از خواهشش نگاه کردم و گفتم :
-هر دعایی که تو بخوای...چی میخوای؟
رفیعی سرش رو تو گوشم کرد و گفت:
-دعا کن اجاقت کور باشه...دعا کن هیچ وقت حامله نشی...
پسش زدم و گفتم:
-خفه شو...این دعاست یا نفرین؟
رفیعی لبهام رو بوسید و گفت:
-من نمیخوام از تو بچه ای داشته باشم...با دلم راه بیا...
به معین که با چشمهای به خون نشسته ما رو تماشا میکرد ،نگاه کردم و گفتم:
-معین من دلم بچه میخواد...اما این میگه دعا کن اجاقت کور باشه...دعا کنم؟
معین سرم رو بوسید و گفت:
-سیاوشم همین دعا رو کرد...دعا کن...نترس...
از اینکه نیلو جلوی چشم مهمونها معین رو آزادانه میبوسید گوشه لبم رو جویدم و با فریاد ازش خواستم بوسه هاش رو تموم کنه...
با صدای فریادم ،عزیز تکانم داد و گفت:
-مریم بلندشو...داری خواب میبینی...بلندشو ...
هراسان از خواب پریدم و گفتم:
-عزیز خواب میدیدم؟؟؟خوب شد دعا نکردم...اخه میگن دعای من میگیره...
عزیز چادر نمازش رو سر کرد و گفت:
-چی میگی؟چه دعایی؟
به سجاده اش خیره شدم و گفتم:
-هیچی...خواب بد دیدم...صدقه بنداز...
دوباره دراز کشیدم و تو دلم گفتم
||لعنت به دل سیاه شیطون...این دیگه چجور خوابی بود...نکنه روز عقد رفیعی در گوشم همین حرفها رو بزنه!!!...نکنه نیلو سهم معین بشه!!!ای خدا خودت بخیر بگذرون!!!||


رفیعی جعبه شیرینی رو به دستم داد و گفت:
-آدم خبر خوب رو دم رفتن میده؟
دختر خوب من عازم سفرم...
به عزیز که سعی میکرد جلوی پای رفیعی بلندبشه کمک کردم و گفتم:
-مسئله ای نیست...وقتی برگشتید به کارها سر و سامان میدیم...
رفیعی با عزیز حال و احوال کرد و گفت:
-حاج خانم این مریم خانم از همین ابتدای کار سر ناسازگاری داره...ببین چجوری من رو تو منگنه گذاشت؟!!!من چجوری دوام بیارم؟!!!اونم تو یک کشور دیگه!!!
از اینکه ملاحظه عزیزم رو نمیکرد و ادای پسرهای سی ساله رو در میاورد ،سریع میون حرفش پریدم و گفتم‌:
-به سلامتی کجا میرید ؟
رفیعی بهم نگاه کرد و گفت:
-المان...ده روزه...ده روز خیلی زیاده مگه نه؟
سرم رو به علامت نه تکان دادم و گفتم:
-نه...تا چشم رو هم بزارین ده روز تموم شده...
رفیعی به قلبش اشاره کرد و گفت:
-واسه این ده روز قد یک عمره!!!
تو دلم گفتم||بابا یکم از سنت خجالت بکش...این حرفها چیه جلوی عزیزم میزنی؟حتما باید یک چیزی بارت کنه تا دست و پات رو جمع کنی؟!!!||


رفیعی مقداری پول از جیبش در اورد و گفت:
-دیگه نمیخواد بری شرکت...بیا این رو داشته باش ...
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:
-این ده روز رو میرم و دیگه بعدش نمیرم...
رفیعی به سمت عزیزم برگشت و گفت:
-حاج خانم نزاری سر کار بره...دیگه کار تعطیل!!!
تو دلم گفتم||نه...تو رو خدا نه...من به اون شرکت و بچه هاش عادت کردم...من دلم واسه شنگول و منگول و حبه انگور تنگ میشه!!!||
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی