فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و هشتم

ویرایش: 1395/11/22
نویسنده: chaampol


((سیاوش))
پدرام به گوشیش نگاه کرد و اروم گفت:
-اَه پس چرا جواب نمیدی؟!!!
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:
-لابد قهره!!!
پدرام سریع گوشیش رو تو جیبش گذاشت و گفت:
-نقشه ها مشکلی نداره؟
از حرف تو حرف اوردنش کلافه شدم و گفتم:
-نه مشکلی نداره...برو...
پدرام کیفش رو برداشت و گفت:
-من رفتم...
دستش رو گرفتم و گفتم:
-پدرام من همون سیاوش سابقم...همون که پا به پات اومد تا راه و رسم کار کردن رو یاد بگیری... چیه؟چرا چند وقته میزون نیستی!!!
پدرام با تردید گفت:
-سیاوش داره یک اتفاقهایی میفته که روم نمیشه بهت بگم...
در اتاق رو بستم و گفتم:
-پول لازم داری؟
پدرام رو مبل نشست و گفت:
-نه...
پیشش نشستم و گفتم:
-بگو...چی شده؟از افق خسته شدی؟
پدرام سرش رو به علامت نه تکان داد و گفت:
-قضیه مربوط به شقایقه...چند وقته باهاش در ارتباطم...اما حواس شقایق پیش توئه...اون من رو نمیبینه...چون فکر میکنه تو بهش علاقه داری...
خودم رو جلو کشیدم و گفتم:
-من به شقایق علاقه ندارم...چرا فکر کرده من دوستش دارم؟اصلا من شقایق رو میبینم که بخوام بهش ابراز علاقه بکنم؟؟؟
پدرام به مبل تکیه داد و گفت:
-من میدونم که دچار سوتفاهم شده...اما اون نمیدونه...اون فکر میکنه تو واسه خاطر غرورت چیزی بروز نمیدی...
کلافه شدم و گفتم:
-الان من باید چیکار کنم؟
پدرام بلند شد و گفت:
-هیچکاری...
دستش رو گرفتم و گفتم:
-میخوای خیالش رو راحت کنم؟
پدرام با تردید گفت:
-یعنی درست میشه؟
نمیدونمی گفتم و بلند شدم...
پدرام در رو باز کرد و گفت:
-نمیدونم...هر کاری که فکر میکنی درسته بکن...
با رفتن پدرام...جمله مریم رو بلند تکرار کردم ||من تو را دوست دارم و تو دیگری را...و آن دیگری،دیگری را...||


شقایق کیفش رو برداشت و گفت:
-این حرف آخرته؟
عصبی شدم و گفتم:
-بشین...من هنوز حرفهام تموم نشده...
شقایق اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
-سیاوش من دوستت دارم...
لبهام رو از زور حرص بهم فشار دادم و گفتم:
-بس که احمقی...اخه مگه من و تو چندبار همدیگه رو دیدیم که بهم دلبسته شدی؟فاز شما دخترها چیه؟چرا انقدر زود عاشق و فارغ میشید؟؟؟
شقایق اشکهاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت:
-اینطوری حرف نزن...
دستمالی به دستش دادم و گفتم:
-شقایق...من زندگیم از بن و ریشه خرابه من نمیتونم کسی رو بپذیرم...گریه نکن ...به حرفهام گوش کن...ببین من عین یک دوست پشتتم و ازت میخوام که از همین امشب به طور جدی به پدرام فکر کنی...
شقایق چشمهای دلخورش رو بهم دوخت و گفت:
-نمیتونم...من تو رو دو...
سریع وسط حرفش پریدم و گفتم:
-‌بس کن...رابطه یک طرفه چه فایده ای داره؟گوش کن...اگه قراره به پدرام اره بگی و بازم به من فکر کنی از همین الان بگم راه به جایی نمیبری...خوب فکرهات رو بکن...پدرام بچه خوبیه...حداقلش این که از من خیلی بهتره!!!


پدرام پنجره رو باز کرد و گفت:
-سیاوش مطمئن باشم؟
به شونه اش زدم و گفتم:
-دیوانه...مگه من احمقم که بخوام سر موضوع به این مهمی باهات شوخی کنم یا رو راست نباشم؟من اصلا به شقایق فکرم نمیکنم ...نه اینکه دختر بدی باشه ...نه ،مشکل از منه...من زندگیم زندگی نیست...خیالت راحت ،این قضیه واسه من تموم شده است...
پدرام به سمتم برگشت و گفت:
- تو کی به زندگیت سر و سامان میدی؟
سیگاری روشن کردم و گفتم:
-نمیدونم...فعلا زندگی من جایی واسه یک نفر دیگه نداره...


به در ابدارخونه تکیه دادم و گفتم:
-کار رو دو دره میکنی به درک...اما انقدر نخند تا عذاب وجدان نگیرم...
معین ظرف شیرینی رو جلوم گرفت و گفت:
-چرا عذاب وجدان میگیری؟
قیافه ای گرفتم و گفتم:
-واسه خاطر پدرام...بچه از صبح تو این سرما سر پروژه است...
معین اهانی گفت و چایش رو خورد...
به مریم که مشغول ظرف شستن بود نگاه کردم و گفتم:
-این به چی میخنده؟
مریم لبخند زنان ظرفها رو اب کشید و گفت:
-منم نمیدونم...هر چی هست تو گوشیشه...
گوشی معین رو از رو میز برداشتم و قفلش رو باز کردم...با دیدن اسم ||نخود مغز||تو فکر رفتم و بهش اشاره کردم ||کیه؟||معین زیر چشمی به مریم نگاه کرد و اروم گفت|نیلو|... اروم با دستم علامت ||خاک تو سرت||رو فرستادم و پی ام ها رو سر سری خوندم...
پی ام های نیلو همه رنگی از ابراز علاقه داشت اما جوابهای معین با استیکرهای مسخره و خنده دار بود...از پی ام آخر نیلو که نوشته بود||این هوا یک عشق کم داره،مگه نه؟||و جواب معین که نوشته بود||نه این هوا فقط یک پتو کم داره تا عین کوالا بهش بچسبی و بخوابی!!!||قهقهه ای زدم و گفتم:
-پوکوندی بدبخت رو...انقدر احساس به خرج نده...یکمش رو نگهدار...
مریم به معین نگاه کرد و زود نگاهش رو گرفت...
معین هول شد و سریع گوشیش رو از تو دستم گرفت و گفت:
-من میرم پیش پدرام...فعلا خداحافظ...

ادامه داردـ...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نود و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی